به نام چاشنی بخش زبانها

حلاوت بخش معنی در بيانها

بر پيشانی اين وبلاگ نام شهر غزل حک شده است . از اين روی دوست ندارم جز غزل چيزی در صفحات آن نگاشته شود . گاهی از سر اضطرار و ناخواسته سطوری که غالبا سوگ نوشته هايی بوده اند در اينجا نقش بسته اند اما آرزوی من اين است که فقط غزل مهمان اين صفحات باشد . از طرفی مجبورم در برخی مواقع غزل های گذشته را حک کنم که معلوم نيست باب طبع خوانندگان باشد . اما اگر همين غزل ها را هم نزنم، رکود و سکون اين وبلاگ طولانی تر از اينی می شود که اکنون هست . پس با اين اميد که بر من ببخشاييد، دو غزل قديمی را تقديم می کنم.

۱

با تو جاری شده در جان من آرامش آب

روز پنهان شدنت نيست مينداز نقاب

عشق يعنی سفری يکسره تا ديدن تو

عشق يعنی سفر از خود سفری پر تب و تاب

يک شب از خواب تو بيدار شدم جار زدم

يک نفر آمد و آرام مرا برد به خواب

چه کسی بود در آن لحظه نوازشگر من

چه کسی بود به غير از تو در آن لحظه ی ناب

شعر می خواندم و مفتون جوابت بودم

چه کسی جز تو غزلهای مرا گفت جواب

                     ***

باز هم تشنه ی لبخند توام ای ساقی

ای شکوه ازلی تشنه ی خود را درياب

 ۲

ديگر به عشق تازه نشد جان هيچ کس

بالی نزد کبوتر ايمان هيچ کس

گفتيم بذل عشق شود جان ولی دريغ

حتی فدای عشق نشد نان هيچ کس

چندان شديم سست که انگار از نخست

محکم نبود رشته ی پيمان هيچ کس

از لطف ابرهای کريمی که داشتيم

باران نديد چشم زمستان هيچ کس

از سينه ها بپرس پريشان کيستيد ؟

آواز می دهند: پريشان هيچ کس

ای دل بيا از اين همه زردی سفر کنيم

ديگر مباش مرغ غز ل خوان هيچ کس

/ 22 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zinat

سلام دوست گرامی / اميد كه خوب باشيد/ مدتی است كه نگاهي مرا فراموش كرديد/ آرزو دارم كه موفق وغزل سرا باشيد / با تو جاری شده در جان من آرامش آب //روز پنهان شدنت نيست مينداز نقاب//

تبسم

سلام آقای معتمد! غزل اولتان با حال و هوای من بسيار جور بود. شهرتان سبزتر از پيش باد. هر چند یقین دارم نخلستانها هرگز خشک وزرد نمی شوند.....

تبسم

دوباره سلام! هر وقت واقعا منتظر می مانم نوشته ام را بخوانيد سر می زنيد اين جالب نيست؟!

قزوه

با سلام . وقتی می خواستم چهار تا وبلاگ با پدر مادر و درست و حسابی و ريشه دار با غزل عايی که رنگ و بوی اصالت ما ايرانی ها را داشته باشد به دوستان تاجيک معرفی کنم يکی نام تو آمد به ذهنم و يکی نام علی هوشمند که من همچنان معتقدم علی از خيلی از نام های بزرگ و دهان پرکن امروز شعر جنوب بزرگ تر و در اندازه های شاعران بزرگ جهان است. و تو هم حسابت از خيلی ها جداست . شايد مظلوم ترين شاعر غزل در روزگار ما باشی اما هميشه خورشيدهای مهربان جنوبی پشت ابر نمی مانند. از يادداشت های دوستان تاجيک و افغان فهميدم که رضا معتمد را قدر می دانند. زنده باشی .

Rahela Yar

دوست عاليقدرم رضا معتمد! درود وسلام به شما. بامقدم تان در کلبهء تارم نور وصفا بخشيده ايد. منزلِ زيبای تان جاودان گرم وروشن باد. راحله يار

Ebreimo

به به . غزل گفتی و در سفتی بيا و خوش بخوان حافظ... عالی بود. فيض برديم.... خداوند روح ترنج را غرق رحمت کند.

علی

ميروم...اما نمیدانم کجا حتی جرئت نمیکنم که از خود بپرسم ره به كجا دارم...؟هدفم چيست...؟مقصد کجاست؟بوسه مي بخشم به پنجره اتافم و در دیوار خانه را برای آخرین بارنظاره میکنم کوله باری برحسب یاد بود به همراه میبرم یاد آور خاطراتم باشند هرچند تمام خاطراتم تلخ بود.... تنها خاطره شیرینم همان قاب عکسیست که بر زمین کوبیدی و با گذشت سالها هنوز میخندد خنده ای که روزی برایم زندگی را معنی می....

تل عاشقون

جشن پيروزی تيم شاهين و باقی قضايا .... نوشته امروز من ... لطفا بخوانيد ..

احمدرضا قديريان

دوست ارجمندم، شاعر خطه جنوب از دوردست كوير مي‌آمدم كه ناگهان به ساحل زيباي شعر تو رسيدم. ديدار تو هميشه در من عطشي را فرومي‌نشانده است. سبز باشي و سرفراز. مانند نخلهاي بارآور جنوب. به كوير ما هم سري بزن.