باسلام 

اين هم يک غزل بسيار قديمی به احترام دوستانی که هنوز شهرغزل را ازياد نبرده اند:

ای بـهتـريـن بـهـانـه ی تـنـهايـی

در پـرسه ی شبـانـه ی تـنـهایی

هـرخلـوتی به يـاد تو می خوانـم

غمگيـن تـريـن تـرانـه ی تنـهايی

ياد تو پُرشگوفه ترين سيب است

دربــاغ بی جـوانــه ی تـنـهـايـی

درکـوچه های دهکده می چرخـم

دستـم بـه روی شانـه ی تنهايی

يک شب عبور سرخ تو خواهد زد

آتــش در آشـيـانـه ی تـنــهـايـی

آن شــب بـيـا بـيـا وعـبـــورم ده

ازدشــت بی کـرانـه ی تـنـهايی

تـکـرار پــرسـه های مرا بـشنـو

تــکــرار عـاشـقـانـه ی تـنـهايی

 

/ 25 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عطیه آسمانی

باسلام. فراخوان شعر نهمین همایش شعر عطیه آسمانی یزد اعلام شده است. برای اطلاع بیشتر به این آدرس مراجعه کنید و سفیر دوستی و مهربانی باشید و به دوستان دیگر هم خبر دهید. به امید دیدارتان در یزد/ احرامیان پور www.yasemehraban.parsiblog.com

اسماعيل منصورنژاد

درود بر حضرت معتمد ما که به روزيم. شما حالتان چطور است؟!

متين مقصودی

سلام. آن کس که گفت برای تو مردم دروغ گفت. من راست گفته ام که برای تــــو زنده ام. کاش می شد که به دل واژۀ من سر بزنید کاش می شد پی (وب لاگ) منم در بزنید. کاش می شد که بیایید به میخانۀ من وز اشعار خوشم یک دو سه ساغر بزنید. کاش می شد که بیایید به خلوت گه من تا بر اندیشۀ من جوهر باور بزنید. کاش می شد که بیایید و به بذل نظری واژه را در نظرم معنی دیگر بزنید. شده این جملۀ کوتاه مرا ورد زبان که به من سر بزنید، به منم سر بزنید

ميخوش

سلام خوب بود ای کاش کسی بيايدو ما را در خو تکانمان بدهد.

دلخون

سلام جناب معتمد چشم براه حضور سبز ونفد عالمانه اتان هستم

ميخوش

سلام متظر در حسرت ليلی بودم مجموعه ی ارزنده يست... -سعی در کشف افقهای ناب درغزل، استفاده انرژی زبانی امروز، پشت وانه ی عظيم غزل کلاسيک رو در غزل شما می توان ديد. اتش عشقی که هنوز بعد از سالها افروخته مانده، درد شعر، درد شاعر، و... شايد به قول استاد، (اخرين برگ سفر نامه ی باران اين است که زمين چرکين است)

حبيب حسن نژاد

سلام . سری به خانه ی ما هم بزن ، گناه که نیست ــ اگر موافق میلت نبودم امّا کن . یاعلی

ميرزامويز

سلام استاد. بعد مدتها پرسه در سیاهی مردابی این دنیای مجازی به نیلوفر غزل شما برخوردیم. چشمه مهتاب گوارایتان و سعیتان مستدام.

مجيد عابدی

بيا همچنان رسوای غزل بارگی ها بمانيم۰ آقا رضا چه خبر از ساحل امن عيش؟

ا د

این غزل چطوره فروغ روی چو ماهت که درجهان افتاد چنان گرفت که خورشید اسمان افتاد اساس دولت عشق اتش محبت اوست بیار باده که صد اتشم به جان افتاد در این سیاهی و هفت اسمان نگنجند عشق که سر دوست ورای جهان جان افتاد