وارونگی مفاهيم در شعر حافظ

شراب و عيش نهان چيست كار بي بنياد

زديم بر صف رندان و هر چه باداباد

۱ 

«وارونگي مفاهيم در شعر حافظ‌» را می توان از نظرگاه جامعه شناسی ادبیات، موضوعی قابل توجه و شایسته ی تامل دانست. پايه‌ی اين موضوع نیز بر اين گذارده شده است كه در شعر حافظ بنا به علل و عواملي كه در پي خواهد آمد، پاره‌اي از مفاهيم،‌ جايگاه ارزشي و ضد ارزشي خود را به يكديگر وانهاده‌اند. مي‌دانيم كه در ساحت زبان، كلمه (دال) در شرايط مختلف با مفهوم خود (مدلول) ارتباط دارد. در ساحت طبيعي زبان، اين رابطه مستقيم و بر اساس هنجار معمولي و سطحي آن است همچنان كه در اين ساحت از زبان وقتي مي‌گوييم «گل»، اين واژه را به چيزي با مشخصات طبيعي و علمي و معمولي آن نسبت مي‌دهيم. زبان ساحت ديگري نيز دارد كه در مرحله‌ي فراتر از ساحت طبيعي آن، تعيين كننده‌ي رابطه ‌ي كلمات و مفاهيم آن ‌هاست. اين ساحت‌ همان ساحت شعر است كه زبان در ارتباط بين دال و مدلول به نوعي هنجارگریزي متوسل مي‌شود. در اين ساحت، كلمه‌ي «گل» از مدلول طبيعي و شناخته شده‌ي آن فراتر رفته و در جايگاهي مي‌نشيند كه اهل ادب و زبان شناسان به آن جايگاه كنايي و استعاري مي‌گويند و خوب مي‌دانيم كه نقطه‌ي آغاز «شعر» به عنوان وجه ديگرگونه ي زبان، ايجاد چنين ارتباطي بين كلمه (دال) و مفهوم (مدلول)‌است. كار شاعران در واقع پرده گشايي از چهره‌ي واژه‌ها و كشف ارتباطاتي است كه هر واژه با مفاهيم و مدلول‌هاي تازه‌تر و ناشناخته‌تر دارد. بايد به اين نكته ی دقيق توجه كنيم كه كار شاعران كشف رابطه‌هاي پنهان مانده بين واژه‌ها و مفاهيم و مدلولات جديد است نه جعل رابطه. زيرا در ساحت غيرمعمولي زبان كه اوج آن را در شعر مي دانيم، وجه استعاري كلمات حتما بايد مبتني بر علاقه‌ای باشد كه آن علاقه در حقيقت رشته‌ي نامريي پيوند ميان واژه و مفهوم است. كار شاعر ابتدا كشف اين رابطه‌ي پنهان است و سپس بستن عقد واژه‌ و مفهوم جديد،‌بي آن كه دليل اين پيوند را كه در ادبيات به آن «علاقه» مي‌گويند، به شكل عريان فاش كند. كشف اين علاقه در مرحله‌ي بعد از پيوند بين واژه و مفهوم جديد، بر عهده‌ي خواننده و مخاطب شعر است و اين است راز آن لذتي كه ما از استعاره‌ها و كنايه‌هاي به كار رفته در شعر شاعران مي‌بريم. يعني لذت كشف علاقه و نخ ارتباطي بين يك واژه و مدلول تازه‌ي آن. البته بايد توجه داشت كه رابطه‌هاي جديد نيز وقتي پرده برداري مي‌شوند، پس از مدتي كاربرد و تكرار به ساحت طبيعي و معمولي زبان تنزل پيدا مي‌كنند. كما اين كه وجه استعاري «گل» يعني رخسار محبوب و معشوق وجهي كاملا پرده برداري شده و معمولي است. كار شاعران توانا كشف رابطه های جديد و غير مكشوف بین دال و مدلول‌هاي جديد است و البته باز هم تاكيد مي‌كنيم كه رابطه ی بين كلمه و مفهوم، رابطه اي كشفي است نه جعلي. به عبارت ديگر شاعر نمي‌تواند بدون وجود علاقه‌اي بين دال و مدلول براي آنها علاقه جعل كند. اين «نمي‌تواند» البته حكمي قانوني و اجباري نيست؛ حكمي ذوقي است. هم چنان كه جعل رابطه‌ي بين كلمه‌ي سنگ و مدلول جديدي چون رخسار معشوق از نظرگاه ذوقي قابل درك و پذيرش نيست.

۲

 كشف علاقه ی بین كلمه و مفهوم تازه منحصر به يك وجه از زبان شعر نمي‌شود. هر چند گرايش اين علاقه‌ها متناسب با انواع ادبي متفاوت است. به عنوان مثال علاقه‌ي مشابهت كه در استعاره بیشتر به چشم مي‌آيد، بيشتر متمايل به جنبه‌ي توصیفی شعر است. در كنار اين، برخي علايق ديگر كه در حوزه‌ي كنايه و تمثيل و ... نمود دارند، خود را در وجوهي ديگر از شعر نشان مي‌دهند. شعر عرفاني فارسي نمونه‌اي بارز از كشف علايق جديد بين كلمه و مفهوم است. ادبيات صوفي و عرفاني راهي تازه براي كشف ارتباط بين دال و مدلول‌هاي جديد در زبان فارسي گشوده است. «آيا صوفيه زبان و اصطلاحي خاص داشته‌اند؟‌آري و از همان زبان و اصطلاح خاص است كه گاه تعبير به منطق الطیر مي‌كرده‌اند. در واقع شاعران صوفي از خيلي قديم در اشعار خويش سخناني مي‌گفته‌اند كه جز به عشق مجازي تعبير نمي‌شده است مثل آن كه از لب و چشم و خال و زلف معشوق ياد مي كرده‌اند و يا در باره ي احوالي سخن مي‌رانده‌اند كه با آداب و ظواهر مسلماني مناسب نمي‌نموده است؛‌از جمله اين كه شراب و رباب و آواز و رقص و دير و خرابات و زنار را وصف مي‌كرده اند و البته تفوه به اين الفاظ كه همه حكايت از عشق مجازي و دلالت برلاابالي گري و اباحي گري دارد، نزد عامه‌ي مسلمين مكروه و منفور بوده است و بدين سبب بر صوفيه شنعت‌ها مي‌زده‌اند و آنها را به كفر و زندقه نسبت مي‌داده‌اند. اين گونه سخنان در آغاز قطعاً از سر وجد و حال سروده مي‌شده است و منشأ آن‌ها نيز بي شك همان گونه احوالي بوده است كه شطحيات آن‌ها نيز از آن سرچشمه مي‌گرفته است. ليكن بعدها كه صوفيه از این شطحیات خويش گرفتار دردسر شدند، در صدد برآمدند تا تمام اين گونه سخنان را تأويل كنند» ۱

تأويل كلمه يا كلام بارزترين نشانه‌ي وجود علاقه‌ي مجازي بين يك كلمه يا جمله و مفاهيم برآمده از آن است و علاوه بر آن كه گستره‌اي از ادراكات جديد و تلذذ ناشي از كشف رابطه ی بين زباني را در زبان مي گشايد تا حدي نيز معطوف به عوامل اجتماعي و سياسي و ايدئولوژيكي است. همچنان كه شطحيات عرفا كه در واقع بيان كلام در موضع «غير ماوضع له» آن بوده است، خارج از حوزه و محفل اهل تصوف و عرفان همواره با اتهام كفر و زندقه مواجه بوده است و حتی به مجازات شديد شرعي منجر مي شده است. تاويل اين شطحيات و تلاش براي پوشاندن مفاهيم و ديگرگون بر كلمات و عبارات و مهم‌تر از همه كشاندن پاي اين تأويلات به حوزه‌ي شعر به خلق آثار ارزشمندي در حوزه‌ي ادبيات فارسي منجر شد كه ما به آن ادبيات عرفاني مي‌گوييم.

۳

 بحث بر سر عارف بودن يا عارف نبودن حافظ همواره جدال دامنه‌داري بوده است. دست افزار موافقان و مخالفان عارف داني حافظ نيز اشعار اوست و همين غزل هايي كه «تأويل» پذيري و قابليت پذیرش مفاهيم تازه وجه مشخصه‌ي اصلي آن است. اين تأويل پذيري برخلاف ديگر اشعار عرفاني نه مطلقاً‌ مبتني بر تلاش واژه‌ها براي رهيافت به جايگاهي فرازمینی است كه از منظر عوام و اهل ظاهر نوعي گزافه گويي و اظهار الوهيت تلقي مي‌شد نه به سمت تمايلات انزواگرايانه و گوشه گيرانه گرايش داشت و نه به دنبال كسب جايگاه‌هاي بلند و مقامات و مراتب موجود رايج در جماعت متصوفه و عرفا بود. تأويل پذيري شعر حافظ كه به دوگانه نمايي و چند گانه نمايي شخصيت او در ذهن علاقمندانش در همه‌ي دوران هاي پس از او منجر شده است،‌نه كاملا به عطار شبيه است و نه به مولوي و نه به سنايي و ديگر سردمداران ادبيات عرفاني. كلام عطار و سنايي و مولوي هر چند چون حافظ تأويل پذير و سرشار از كنايات و رموزي است كه از وجه غير معمول زبان و دلالت‌هاي آن حكايت دارد، حركت كلمات به سمت مكاشفه‌ي دنياي جديد، حركتي رو به بالا و يك طرفه است بدين معني كه كلمات زميني و واژه‌هاي فرودين خود را به سمت جايگاهي متعالي‌تر حركت مي‌دهند. خال و لب و زلف و رخ كه همه نمادي زميني و فرودين دارند، در عالم شاعران عرفاني سمبل وحدت و وصل و كثرت‌اند كه همه در جهاني ماورای جهان زميني قابل درك و دريافتند. همين گونه است مي و خرابات و رند و قلندر كه در ساحت طبيعي زبان اهل شريعت بر مدلول‌هاي پست و ناهنجار حكايت دارند اما در ساحت زبان عرفا به جايگاهي متضاد عروج مي‌كنند و هيأتي فرهمند مي گيرند. اينها به ظاهر وجه مشابهت‌هاي شعر حافظ با ديگر شاعران عرفان گراي فارسي است و آنچه دست افزار طرفداران نظريه‌ي «حافظ عارف» قرار مي‌گيرد همين وجه شباهت است. اما دست افزار مخالفان اين ديدگاه چيست؟ پاسخ شايد «برگشت پذيري» تأويل‌هاي شعر حافظ به نسبت شاعراني چون عطار و سنايي و مولوي است. در توضيح اصطلاح «برگشت پذيري تأويل» بايد گفت اشعار عرفاني شاعران بزرگي که از آنان نام برديم، تأويلي يك سويه و غير قابل برگشت دارند بدين معني كه حركت تأويلي واژه‌ها و مفاهيم شعر اين شاعران از جهاني به جهان ديگر است. از جهان فرودين به جهان بالا. اين حركت به گونه‌اي است كه جايي براي ترديد در عرفاني بودن شعر مولانا و عطار و سنايي نمي‌گذارد. شعر حافظ اما حركتي رفت و برگشتي دارد و اين رفت و برگشت، تأويل شعر او را نيز قابل برگشت مي‌كند. جمعي كلام او را بر اساس درك و دريافت‌ها و علايق و گرايش خود به آسمان و جهان لطيف روحاني می برند و جمعي ديگر با نخ‌هايي كه از تعلقات انساني و ميل به زيستن در جهان زميني بر پاي شعر او بسته‌اند، اين روح لطيف را به خاستگاه خاكي‌اش باز مي‌گردانند. اختلاف نگرش‌ها و تضاد برداشت‌ها و تأويل‌هاي متفاوت و متضاد از شعر حافظ ريشه در يك حقيقت دارد و آن اين كه حافظ در تلاشي مبتني بر جهان بيني خاص خود كه داراي تنوع و گوناگوني‌هاي خاصي است، به كشف روابط چندگانه بين كلمه و مفهوم‌هاي قابل برداشت از آن دقتي بي نظير داشته است.

۴

حافظ را ملامتي نيز گفته‌اند و اين صفت متأثر از شعرهاي اوست كه خود را از زمره‌ي اهل ملامت دانسته است:‌

چه سلامت بود آن را كه چو ما باده خورد

اين نه عيب است بر عاشق رندونه خطاست

اما ملامت چيست ؟ اين اصطلاح نيز بي ترديد برخاسته از مكتب تصوف و عرفان است. ملامتيه كه از همان ابتداي پيدايش تصوف در ميان اين جماعت پديد آمد، مبتني بر نوعي تفكر بود كه همه چيز سالك را در مسير سلوك از خلق، به خالق مي‌سپرد . بر اساس اين تفكر وجود سالك بايد آن چنان در وجود خالق مستهلك شده باشد كه نگاهش را از همه‌ي عالم بيروني منقطع كند. در چنين حالي آن چه مطرح است، خوشايند معشوق و مطلوب و محبوب مطلق و بي اعتنايي به نگرش مخلوق است. از اين روي اهل ملامت در آن چه كه مي‌گفت و آن چه مي‌کرد، توجهي به خوشايندي يا ناخوشايندي ديگران نداشت. كار او كه غالباً مطابق ميل و اعتقاد و علايق عوام نمي‌آمد، سرزنش‌ها و بيزاري‌ها را در پي داشت و اهل ملامت واقعي به اين سرزنش‌ها و ملامت‌ها نه تنها وقعي نمي نهاد بلكه از آن جهت كه تصور خلق را از او غير ستايش گرانه مي‌كرد - ستايشی كه مي توانست دام راه و سبب پيدايش آفت خودبيني باشد-  مورد استقبالش نيز واقع مي‌شد. داستان شيخ صنعان در منطق الطير عطار نمونه‌ي شفافي از تفكر ملامتي در بين اهل عرفان است. پیر مستجاب الدعوه‌اي كه چارصد مريد دارد و به دنبال تعبير خوابي - كه از خودبيني او و ظهور بت نفس در وي حمايت دارد- سر از سرزمين روم در مي‌آورد و عشق دختر ترسايي همه‌ي اندوخته‌هاي به ظاهر معنوي او را از وي مي گيرد و او را از عالم پرقيل و قال خوشنامي به عالم پرقيل و قال ديگري كه «بدنامي» است ، سوق مي‌دهد تا با ويران كردن بت نفس و فرو ريختن بتكده‌ي درون بر ويرانه‌هاي وجودش،‌وجودي ديگر برويد. ماجرايي كه حافظ در بيتي با بلاغت تمام روايتش كرده است: گر مريد راه عشقي فكر بدنامي نكن

شيخ صنعان خرقه رهن خانه‌ي خمار داشت

«بدنامي» در واقع كليد اصلي تفكر ملامتيه است. واژه‌اي كه جهان ساخته بر مبناي اوهام و تصورات افراد را در هم مي‌ريزد. جهاني كه به ويژه در جوامع شكل يافته بر باورهاي ديني و معنوي شكل مي گيرد و چون با معيارهاي مادي و تجربي قابل ارزيابي نيست، به سادگي دست مايه‌ي ادعاهاي اغلب دروغين و سودجویانه واقع مي‌شود. اهل عرفان كه غالب آنان به ملامتیه گرايش داشتند، همواره در صدد ويراني چنين جهاني بوده اند اين غزل عطار اوج تنگ دلي او را از اسارت در جهان اوهام و تصورات يك پير سالك و تلاش براي رهايي از چنين تنگناهايي به نمايش مي‌گذارد:

عزم آن دارم كه امشب نيم مست

پاي كوبان كوزه‌ي دردي به دست

سر به بازار قلندرها نهم

 پس به يك ساعت ببازم هر چه هست

تا كي از تزوير باشم رهنماي؟

تا كي از پندار باشم خود پرست؟

پرده ي‌ پندار مي‌بايد دريد

 توبه‌ي تزوير مي‌بايد شكست

ساقيا در ده شرابي دلگشاي

هین كه دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار

 دور گردون زير پاي آريم پست

مشتري را خرقه از سر بركشيم

 زهره را تا حشرگردانيم مست

 پس چو عطار از جهت بيرون شويم

بي جهت در رقص آييم از الست۲

از اين گذشته رفتار ملامتیه به نوعي منشأ اجتماعي نيز داشت. آنان به روابط و مناسبت ‌هاي اجتماعي و مذهبي حاكم بر جامعه‌ي خويش پاي بندي نشان نمي دادند و اين نوعي اعتراض به چنين روابط و مناسبت‌هايي بود. «ريا» و «تزوير» و استفاده‌ي دنيايي و كاسبكارانه از برخي جايگاه‌هاي معنوي از مهمترين عواملي بود كه اهل ملامت را به نوعي روي گرداني و ستيز مي كشاند و اين جنبه‌ي اجتماعي رفتار ملامتیه بود كه علاوه بر جنبه‌ي خودسازانه ی آن يعني دريدن حجاب خودبيني و غرور نفساني سالك به تحقق می پيوست. ملامتي بودن حافظ را بيشتر از هر چيز بايد از همين منظر نگريست. «نگرش ملامتي حافظ باعث مي‌شد كه وي هر نهاد يا امر معقول اجتماعي و هر نهاد يا امر مردود اجتماعي را با ديد انتقادي و ارزيابي دوباره بسنجد.»۳

اگر بخواهيم وجه متمايز ملامتي بودن حافظ را با ديگر پيروان فرقه‌ي ملاميته بيان كنيم، ناگزير بايد از دريچه‌ي نگاه اجتماعي حافظ به اين تفكر بنگريم و اين راز تفاوت حافظ با شاعران عارف ديگر و دليل چند گانگي شخصيتي او در منظر علاقه مندانش مي‌تواند بود. از اين روي نگاه ملامت گرانه ی حافظ بيشتر از آن كه معطوف به خود به عنوان يك سالك الي الله باشد و به عنوان ابزاري براي ساختن وجود يك عارف خانقاه نشين منزوي به كار آيد، معطوف به بيرون و به سمت و سوي روابط و مناسبت‌هاي حاكم بر زندگي اجتماعي است. در واقع حافظ بيشتر ملامت گراست تا ملامت خواه. ملامت خواهي او نيز متأثر از ملامت گري اوست. شاعري كه به بیشتر مناسبت‌ها و روابط حاكم بر اجتماع خويش ريشخند مي‌زند و همه ي شخصیت‌هاي به ظاهر محترم جامعه‌ي زمانش را آماج طنز و طعنه‌ي خود قرار مي دهد، طبعاً‌ انتظار واكنش‌هاي متقابل را نيز دارد. از اين روست كه مي‌توان هم شخصيت حافظ را متفاوت با شخصيت شاعران عارفي چون عطار و ‌سنايي و مولوي ارزيابي كرد و هم سمت و سوي دلالت واژگاني اشعار او را با شاعران نام برده شده متفاوت دانست. هر چند استفاده از مفاهيم كنايي و مدلولات بعضاً ‌متضاد براي واژه‌هايي خاص در ادبيات عرفاني پيش از حافظ متداول شده بود اما حافظ هم به كشف رابطه‌هاي تازه‌تر دست زد و هم سمت و سوي اين دلالت‌ها را از عرفان محض و آسماني به جهان زميني و زندگي جاري در متن اجتماع خويش سوق داد. او مفاهيمي چون رندي و باده پرستي و خرابات نشيني را نه فقط در مسير مالوف آن در جهان عرفان كه حاكي از انسان رها شده از ‌نفسانيات و پناه برده به عالم ملكوت است، به كار گرفت بلكه ماهيت واقعي اين مفاهيم را هم در جهت عكس مدلولانشان تغيير داد. از اين رو اگر در شعر عرفاني  شاعران معني گرا شاهد «دگرگوني مفاهيم» هستیم، در شعر حافظ به «وارونگی مفاهیم» می رسیم به گونه‌اي كه برخي واژه‌هاي به ظاهر مقدس در شعر او در ذهن خواننده منفور جلوه مي‌كنند و برخي كلمات به ظاهر ناپسند و بدنام جلوه‌اي قدسي و روحاني مي‌گيرند. به راستي كيست كه در شعر حافظ و تحت تأثير جادوي كلام او به حس گريز از زاهد و مفتي و شيخ و صوفي و خانقاه و توبه و تقوي نرسد و كيست كه با رند و قلندر و پير مغان و خرابات احساس مودت نكند؟ آيا مي‌توان گفت اين وارونگي مفاهيم صرفاً‌ متأثر از نگاه عرفاني حافظ بوده است؟ مسلماً‌ نه. آن چه اين وارونگي را شدت بخشيده است، نگاه شديداً سياسي حافظ است. نگاهي كه او را تا حد يك منتقد ستيزه گر اجتماعي بالا مي‌برد تا بر زشتي‌هايي كه در زير پوشش عبارت و اصطلاحات پسنديده‌ جا خوش كرده‌اند، بتازد و اگر نمي‌تواند آن زشتي‌ها و ناراستي‌ها را هدف قرار دهد، دست كم پناهگاه اين كژي‌ها را ويران كند تا جايي براي پناه گرفتن شان باقي نماند. از اين رو در شعر حافظ شاهد ويراني كامل مدلول‌هاي متداول برخي نام‌ها و مفاهيم و پذيرش مدلول‌هاي جديد و كاملاً متضاد و متناقص با مدلول سابق آن هستیم.ترديد نيست كه اين بعد از ابعاد شخصيتي شعر حافظ تنها از نگاه اجتماعي و سياسي قابل درك است. شناخت اين بعد به ما كمك مي‌كند تا هم به دليل علاقه و اقبال بي نظير مردم ايران زمين به حافظ و ماندگاري اين علاقه بعد از قرن‌ها بيندشيم و هم با نگاهي تطبيقي در جامعه‌ي امروز خود به شرايطي مشابه آن چه كه در زمانه‌ي حافظ حاكم بوده است، فكر كنيم.

۵

 طنز و انتقاد وجه مشخصه و بارز شعر حافظ است . اين طنز و انتقاد ظرافتمندانه به شعر او وجهي كاملاً سياسي و اجتماعي داده است و دليل ماندگاري شعر او در ذهن مردم نيز نه وجه عرفاني شعر اوست كه در شعر شاعراني چون مولوي و عطار بيشتر نمايان است و نه وجه عاشقانه‌اش كه مي‌توان در غزل‌هاي سعدي نمونه‌هاي دلنشين و روان آن را در حد اعلا مشاهده كرد. پرداخت حافظ به مسايل اجتماعي آن هم از منظر طنز و نقد و در پوشش ايهام‌ها و كنايه‌هاي دل پذير، شاه بيت‌هاي فراوان غزل‌هاي او را بر زبان‌ها جاري كرده است. شناخت وجه انتقادي شعر حافظ و اطلاع از مخاطبان واقعي اين انتقادهاي گزنده بدون شناخت كافي از محيط اجتماعي عصر او كاري ناتمام و عقيم است.

عصر حافظ را مورخان يكي از تاريك ‌ترين مقاطع تاريخ ايران دانسته‌اند. جامعه‌ي حافظ علاوه بر آن كه ميراث دار فساد و قتل و جنايت و تجاوزي بود كه يك قرن پيش از جانب مغول بر آن رفته بود، در درون خود نيز لبريز از فساد و تباهي بود.«در عصر او دو فساد اجتماعي از فسادهاي ديگر بارزتر بود. گو اينكه فساد سياسي هم بيداد مي‌كرد. دو نهاد مقدس به تحريف و انحراف كشيده شده بود:‌شريعت و طریقت و پيداست كه در اين ميانه چه بر سر حقيقت مي‌آيد.» ۴ رواج سوء‌استفاده مدعيان شريعت و طریقت جامعه‌ي حافظ را به سمت زشت‌ ترين عادت اجتماعي سوق داده بود: ريا و تظاهر كه اسباب دنياپرستان براي رسيدن به سكوهاي قدرت و ثروت بود. از اين روست كه «حافظ يك دشمن را از ميان همه‌ي دشمنان خود بيشتر به رسميت مي‌شناسد و همه‌ي عمر و انديشه و هوش و هنر و كاري‌ترين سلاح خود يعني طنز را وقف مبارزه‌ي با آن مي‌كند و آن هم خوره‌ي رياست كه علم و عمل و فضل و هنر و فرد وجامعه را به تباهي مي‌كشاند.»۵ روشن است كه رياكاري و تظاهر بيشتر از همه متوجه طبقه‌اي است كه داعيه‌دار دين و اخلاق و پند و موعظه و رستگاري است. جهت تخريب اين اخلاق زشت و ناروا نيز دو سويه بود. آن جا كه از مدعيان صلاح و فلاح سر مي‌زد، به تخريب باورهاي اعتقادي مردم مي‌انجاميد و از ديگر سو منفعت انديشان و بي مايگان و بي پايگان در شريعت و طريقت را هم به پوشيدن كسوت تزوير و تظاهر براي رسيدن به آرزوهاي دنيايي تشويق و تحريض مي‌كرد و در نتيجه مردم فرودست را نيز كه راه برآمدن حاجات حتي معمولي خود را تنها در اين شيوه مي‌ديدند، به سمت سالوس و زرق و ريا سوق مي‌داد و چون «آتشي ويران كننده خرمن دين را مي‌سوخت.» شعر حافظ و لطايف عبيد زاكاني در اين دوره اعتراض‌هايي بود براين رباكاري‌ها اما با استفاده از زبان طنر و كنايه و ايهام و از راه وارونه سازي مفاهيم. «نه آيا وقتي صراحت بيان ناممكن باشد، هنرمند از كنايه بهره مي‌گيرد و از مجاز؟‌وقتي كه يك حافظ قرآن در شهري كه از در و ديوار آن بانگ قرآن ونماز بر مي‌آيد از خرابات حرف مي‌زند و خراباتيان، خرابات نشيني او يك انزواي صوفيانه و يك از خود رهايي نيست؛ دست كم يك اعلام جنگ است به محتسب. اعلام جنگ به يك زاهد ريايي كه قرآن را دام تزوير مي‌كند و خم شكني را بهانه‌اي می ‌سازد براي آزار و تجاوز. ۶ «وارونگي مفاهيم» كه به معناي تغيير دلالت يك واژه و كشف مدلول‌هاي تازه است منحصر به حافظ است و اين نكته به اين معني است كه حافظ با برخي نام‌ها، واژه‌ها و اصطلاحات كاري كرده است كه نه در زمانه‌ي خود بلكه تا زمانه‌هاي دراز پس از وي نيز نتوانند از سنگيني و ناهمواري اين پوشش وارونه خلاصي يابند. او هم چنين به برخي واژه‌ها و نام‌ها در غزل‌هايش شخصيت تازه‌اي بخشيد. شخصيتي جاودانه توام با وقار و جايگاه رفيع در نظرگاه اهل بينش. از ميان دسته‌ي اول نام‌ها و عناوین و صفاتی چون محتسب، زاهد، صوفي، واعظ و شيخ و مفتي و خانقاه و صومعه و تقوا و توبه و... در شعر او به كلي از مدار مفهوم رايج و مقبولشان خارج شده‌اند که در این میان محتسب و زاهد بیشترین حجم انتقادها و طنز و گزندهای حافظ را شامل می شوند. محتسب كه بسياري از شارحان، به استناد اقوال و شواهد تاريخي آن را لقب امير مبارزالدين اميرسفاك و متظاهر عصر حافظ مي‌دانند، همواره آماج طنز و طعن حافظ است. «امير مبارزالدين كه قاتل شيخ ابواسحاق اينجو محدوح حافظ نيز بود، برخلاف شيخ ابواسحاق اهل دين بود يا اهل تظاهر . او كه در جواني از هر گناه و فسق و جنايتي ابايي نداشت، در سال‌هاي دهه‌ي پنجم عمر خود توبه كرده بود و ايام حاكميتش بر شيراز سجاده به دوش مي‌كشيد و به زهد و عبادت مي‌گراييد. در كار دين تعصب و سختگيري بسيار نشان مي‌داد و در امر به معروف و نهي از منكر چنان اصرار داشت كه ظريفان شيراز به زبان ظرافت او را محتسب مي‌خواندند.»۷ «اين گرايش به ديانت و شريعت وي را بر آن داشت كه نه تنها خود اوقات صرف قرآن خواني و عبادت كند بلكه توجه به سنت و حديث را مخصوصاً تشويق كند.» ۸ اين امير مبارزالدين يا همان محتسب حافظ در كنار سختگيري‌هاي شريعت مدارانه و ظاهر فريبي‌هاي محتسبانه بسيار سفاك و خشونت ورز بود «قساوت و خشونت طبع اين محتسب تا حدي بود كه مكرر مي‌شد در خلوت مشغول خواندن قرآن بود مقصري را نزد او مي‌آوردند؛ برمي‌خاست به دست خويشتنش مي‌كشت و دوباره به تلاوت قرآن مي‌پرداخت. خودش يك وقت براي شاه شجاع گفته بود كه بايد به همين گونه هفتصد يا هشتصد تن را به دست خود كشته باشد۹.در چنين زمانه‌اي كه طبعاً زبان معترضان از بيان هر گونه اعتراض مستقيمي بند مي‌آيد و هر نوع انتقاد مستقيمي با شديدترين وجهش پاسخ داده مي‌شود، شعر حافظ و طنز كوبنده‌ اما كنايه وارش آبي است بر آتش درون آزادگان و سوختگان عصر و بر اين دستگاه محتسب كه خود مست ريا و غرور است طنز حافظ پرمعني‌ترين دهن كجي است. اين دهن كجي البته از پناهگاه امن رمز و كنايه دستگاه مهيب محتسب را نشانه مي‌گيرد و آن را به شليك طنز و طعنه مي‌بندد.»۱۰ ا

گر چه باده فرح بخش و باد گل بيزاست

 به بانگ چنگ مخور مي كه محتسب تيز است

***

اي دل طريق رندي از محتسب بياموز

 مست است و در حق او كس اين گمان ندارد

***

باده با محتسب شهر ننوشي ز نهار

كه خورد باده ات و سنگ به جام اندازد

***

 زاهد:‌يكي ديگر از منفورترين چهره‌هاي شعر حافظ است كه در روند وارونگي مفاهيم خاصيت متداول و متعارف معنايي خود را در شعر او به كلي از دست داده است. از اين شخصيت در شعر حافظ به صورت «واعظ»،‌«شيخ»،‌«فقيه»،«امام شهر»،‌«ملك الحاج»،‌«مفتي» و قاضي نيز ياد مي‌شود. ۱۱ زاهد از لحاظ قشري‌گري و ظاهر پرستي و خرقه پرستي و بعضي صفات ديگر با شخصيت منفي ديگري در شعر حافظ همسان و همدرد است و آن همانا صوفي است كه او نيز پشمينه پوش تند و بري از عشق و بي بهره از معرفت است .۱۲ زاهد در شعر حافظ نه مظهر پارسايي كه اهل پارسا نمايي است. خودبيني و غرور و بي دردي، عيب گيري،‌صومعه نشيني، رياكاري،‌جلوه فروشي،‌مقام پرستي،‌بي وفايي سست پيماني، طمع به بهشت اهل عشق نبودن و دوري از حق و حقيقيت صفاتي است كه حافظ در اشعار متعدد خود به زاهد نسبت مي‌دهد:

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه

رند از ره نياز به دارالسلام رفت

***

 برواي زاهد خودبين كه ز چشم من و تو

راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود

***

 فغان كه نرگس جماش شيخ شهر امروز

 نظر به دردکشان از سر حقارت كرد

***

زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز

 تا تو را خود ز ميان با كه عنايت باشد

***

احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان

كردم سؤال صبحدم از پير مي‌ فروش

 گفتا نگفتني است سخن گرچه محرمي

 در كش زبان و پرده نگه دار و مي بنوش

***

ترسم كه روز حشر عنان بر عنان رود

 تسبيح شيخ و خرقه‌ي رند شرابخوار

***

زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار

 ما را شرابخانه قصور است و يار حور

***

 نشان مرد خدا عاشقي است با خود دار

 كه در مشايخ شهر اين نشان نمي‌بينم

***

فقيه مدرسه دی مست بود و فتوا داد

كه مي حرام ولي به ز مال اوقاف است

***

واعظ شهر چو مهر ملك و شحنه گزيد

من اگر مهر نگاري بگزينم چه شود۱۳

لحن طنز گونه ی حافظ درباره‌ي زاهد و همه‌ي نام‌ها و عناويني كه مترادف با آن است و در مواردي به «هجو»‌ نيز گرايش دارد، مفهوم واقعي كلمه‌ي زاهد و مشتقات آن را به طور كامل در ذهن خوانندگان تيزبين شعرهاي او جابجا مي‌كند. اين جابجايي هر چند منبعث از زبان و هنر حافظ است، برحاسته از رفتار سوء مدعيان زهدگرايي و پارسانمايي نیز می تواند بود.

۶

 پرداخت به بحث وارونگي مفاهيم در شعر حافظ از منظر جامعه شناسي ادبي اين سودمندي را خواهد داشت كه بدانيم در جوامعي كه دين و معيارهاي اخلاقي مربو ط به آن حاكميت و گسترش دارد، هر نوع كوشش توام با افراط و تفريط در نخستين قدم به زبان دين تمام مي‌شود به ويژه اگر نهادهاي رسمي داعيه دار تبليغ دين و معيارهاي ارزشي آن باشند. در چنين اوضاعي در گروه سلاح مبارزه مي‌پوشند: يكي دين ستيزان كه همه‌ي كژي‌ها و ناراستي‌ها را به جاي توجه دادن به رفتار عاملان و مدعيان مستقيماً‌ متوجه دين مي‌كنند. ديگري دين داران روشنفكر و مشفق كه با تلاش در جهت زدودن زنگارها و شائبه‌ها از دامن دين همه‌ي هم خود را در پاس داشت واقعي دين صرف مي‌‌كنند . رفتار حافظ و نقد و انتقادهاي هنرمندانه ی او را نيز بايد از منظر دفاع او از حقيقت دين و اهداف متعالي و انساني‌اش نگريست. او كه خود يك مسلمان پاك اعتقاد است و اهل ورد و نياز و نماز شبانه و هر چه كرده است همه از دولت قرآن كرده و آزادگي و وارستگي را با مسلماني‌اش پيوند داده است، نمي‌تواند در مقابل تبه كاري مدعيان، سكوت كند.از اين روي فرياد مي‌زند كه «آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت» و اين فرياد اوج خلوص و درد دين داشتن شاعر درويشي است كه قرآن را « به چهارده روايت » مي‌خواند. همه‌ي كار چنين هنرمند و صاحب دردي در جامعه‌ي سرشار از ريا و فساد و تبكهاري كوبيدن بر طبل رسوايي مدعيان ريا كار است و لذا عمده ي كوشش او بي خاصيت كردن ابزار و سلاح و دستاويز مدعيان است:‌توبه، تقوا،‌منبر و وعظ و حتي نماز: اين تقوي‌ام تمام كه با شاهدان شهر ناز و كرشمه بر سر منبر نمي‌كنم گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود تا ريا درزد و سالوس مسلمان نشود كرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش كه دگر مي نخورم بي رخ بزم آرايي زاهد و عجب و نماز و من و مستي نياز تا تو را خود ز ميان با كه عنايت باشد۱۴

۱۴مردادماه ۸۶

بوشهر

 پانوشت:

۱- زرين كوب دكتر عبدالحسين -‌ارزش ميراث صوفيه- انتشارات امیرکبیر- چاپ ششم – تهران۱۳۶۹-ص۴۹

۲-ذوالفقاری دکتر حسن و همکاران- زبان و ادبیات فارسی- نشر چشمه – چاپ سیزدهم –تهران ۱۳۸۱-ص۷۲

۳- - خرمشاهی بهاء الدین -حافظ نامه – شرکت انتشارات علمی و فرهنگی – چاپ دوازدهم-تهران۱۳۸۰ ص ۴۰۷

۴- خرمشاهي بهاء‌الدين ـ چارده روايت ـ‌ كتاب پرواز- تهران ۱۳۶۷- ص۹۱

۵- همان ص۹۱

۶- زرین کوب دکتر عبدالحسین -از كوچه رندان-انتشارات سخن- تهران ۱۳۷۳- ص ۵۲

۷- همان،‌ص ۴۹

۸- همان ص۵۰.

۹-همان،‌ص ۵۱

۱۰- همان ص۵۳

۱۱- خرمشاهی بهاء الدین -حافظ نامه – شرکت انتشارات علمی و فرهنگی – چاپ دوازدهم-تهران۱۳۸۰ - ص۳۶۵

۱۲- همان ،‌ص ۳۶۵.

۱۳و ۱۴-انجوی ابواالقاسم - دیوان حافظ- سازمان انتشارات جاویدان –چاپ هفتم – تهران ۱۳۶۷

/ 41 نظر / 385 بازدید
نمایش نظرات قبلی
برنا

سلام با مطلبی به مناسبت روز جهانی مبارزه با اعدام به روزم منتظر نظرات ارزشمندتان هستم

درد جاودانگی

سلام استاد واقعا که : . نشان مرد خدا عاشقی است با خود دار که در مشايخ شهر اين نشان نمی بينم . واقعا که ...

زينت

سلام به استاد گرانقدر و مهربان جناب رضا معتمد / عيد شما مبارك و روزهاي تان همه فرخنده و پر از روشنايي و صفا / با حرمت بسيار / زينت

حميد موذني

سلام مخلص با مطلبی آسیب شناختی در خصوص بخران تصادفات راهنمایی و رانندگی در ایران با عنوان " جنگ در جاده های ایران " به روزم نظر شما برای ایجاد دیالوگ در این موضوع مد نظر است

حميد موذني

سلام باتحلیل تهدید حمله نظامی آمریکا به ایران در مقاله ای با عنوان" ایران و آمریکا تقابل بنیادگرایی"به روزم بانظرشما دیالوگ ایجاد میشود

دلخون

سلام سلام ای همراه مهربان وای شفیق دل آگاه ، کنون با دو دلنوشته با عناوین «گاه وصال » و«خواسته دل» چشم براه حضور سبز و عطرافشان شما یار مهربان وهمنوای دوست نشان خویش هستم هستم..نظر دریغ مدار...

محمد قدسی

با درود فراوان استفادهها بردم ازین برداشتهای زیبای تان از خواجه شیراز