شهر غزل

 

سلام بر حسین

آن شور شگفتی که سرت را به نی انداخت

هنگامه ی بنیان کنی از عشق، پی انداخت

هم دود و دمار از ستم شام بر آورد

هم گرد فنا در هوس «ُملک ری» انداخت

خصم آمده بود آه تو را جشن بگیرد

آه تو عزا در همه ی جشن وی انداخت

آتش زده ام در همه ی بال و پر خویش

در جان من این ولوله را عشق، کی انداخت؟

از لحظه ی آتش زدن خیمه ی سبزت

آن لحظه که غم زلزله «فی کلِّ شی» انداخت

نامت می گلگون حقیقت طلبان است

ماه تو گذار لب ما را به می انداخت

گرم است دلم گرچه زمستان غریبی است

این بار محرّم سفرش را به «دی» انداخت

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧ - رضا معتمد