شهر غزل

 

 

به نام ماندگار آتشی بزرگ که آواز خاک سر داد

 

گذار مرگ بر آن  چشم تابناک  افتاد

«پلنگ دره ی دیز اٍشکنم» به خاک افتاد 

سوار چابک اسب سپید وحشی رفت

و اسب بی نفسش در تب هلاک افتاد

نهیب حادثه در بامداد ما   پیچید

هراس واقعه در چشم های پاک افتاد

چه کرد در شب آهنگ دیگرش آن مرد

که شور شعله به دل های چاک چاک افتاد

چه با شکوه دم از اتفاق آخر زد

چقدر راحت از آشوب بیم و باک افتاد 

پرنده ای که به دیدار در فلق خوش بود

پر از غرور ولی خسته در مغاک افتاد

 

فروغ آتشی باده را مبر از یاد

به این بهانه که آتش به جان تاک افتاد

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٩ آذر ۱۳۸٤ - رضا معتمد