شهر غزل

 

 

سلام دوستان !

شما را به مهمانی اين غزل می برم اميدوارم که از من بپذيريد

لبم اگر چه به آن رود بيکران نرسيد

به بيکرانه ترين لذت جهان نرسيد

اگر چه حس هوسناک بوسه در من ماند

و جان به لب شدم اما لبم به جان نرسيد

بهشت سهم کسی شد که لايق آن نيست

و مستحق بهشت لبت به آن نرسيد

اگر چه من نرسيدم ولی چه بايد کرد

به آن بلند تمنا نمی توان نرسيد

نمی توان که از اين چشمه چشم پوشی کرد

به اين زلال دل انگيز دل ستان نرسيد

گمان اينکه ببوسم تو را بسی دور است

دريغ دست يقينم به اين گمان نرسيد

نصيبم از تو همين فعل منفی تلخ است

بجز شراره اين شعله بر زبان نرسيد

سلا م شاخه طوبی سلام نخل بهشت

ببين از اين همه حسرت نمی توان ننوشت

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٢ - رضا معتمد