شهر غزل

 

 

سلام!

اين يک غزل قديمی است.از مجموعه «از درک آبی ها فراتر» .شرح دلتنگی اين روزهای من است. اميد که پذيرايش باشيد.

ای مقدس ترين جنون ای عشق امشب آتش ببار بر جانم

باز بگذار بر گلويم تيغ باز در شعله ها بسوزانم

در من امشب گرفته توفانی فرصتی تا بخوانمت اما

باز مثل هميشه می پرسم : در کجا؟ راستی نمی دانم

پيش از اين هر کسی مرا پرسيد نسل  دريا تو را چه می نامد؟

گفتم اين را خودم نمی دانم نسبتم هر چه می دهند آنم

خنجری تا برای چندين فصل سيل خون از گلو کنم جاری

آتشی تا به حجم چندين بغض ناله را در گلو بخشکانم 

مانده ام تا ظهور يک فرياد يا در آهنگ موج يا در باد

زخم های مرا نمی بينی تا در اندوه خويش پنهانم

شاخ و برگم اگر چه در غربت رو به زردی نهاده اند ای عشق

در  نگاه تو سبز می پوشم با خيال تو سبز می مانم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٩ آبان ۱۳۸۳ - رضا معتمد