شهر غزل

 

 

سلام

در آستانه ی تولد موعود منتظر با عرض تبريک اين تولد زيبا ، غزلی نسبتا قديمی را درهمين حال و هوا تقديم همه ی منتظران و عدالت خواهان واقعی می کنم.

ريشه ها از خاک بيرون شاخه ها بی برگ و بار

همنشينم های های بادهای سوگوار

سبز ماندم ماسه ها بر صورتم سيلی زدند 

تا غرورم را بخشکانند در حجم غبار

سالها گفتند می آيد نسيمی سبز پوش

تا درختان را بپوشاند نگاهی از بهار

سالها گفتند می آيد کسی از سمت عشق

سالها گفتند و صبرم ذوب شد در انتظار

عاقبت لب باز کردم:«ای شکوه دلفريب

چندبار آخر دلم را می گدازی چند بار؟!

در حصار تشنگی چشم انتظاری تا به کی؟

يا مرا نابود کن با تيغ توفان يا ببار»

نا اميدم خواند وقتی شکوه کردم زير لب

مرغ آمينی که با من بود بر آتش سوار

گفتم ای همسايه نوميدم مخوان اما بدان

«در هوايش بی قرارم بی قرارم بی قرار»

خوب می دانم که روزی جشن می گيرد دلم

زير چتر دست آن آبی دل آبی تبار

خوب می دانم که دستی می کشد باران عشق

بر سر اين دشت اين دشت نجيب سوگوار

 

 

    

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۳ - رضا معتمد