شهر غزل

 

 

بنام خدا

به رنگ آينه می بينمت هميشه زلال

هميشه دور از آيينه ات غبار ملال

جدايم از تو ولی حس حسرت انگيزی

مرا به سمت تو پر می دهد - به سمت وصال-

در آسمان خيالم طلوع کن تا من

غزل به پات بريزم به رسم استقبال

اگر سوال کنم لحظه ی حضورت را

به يک تبسم شيرين بگو : همين امسال

دلم به سينه ی حافظ نوشت نامت را

چقدر قرعه زدم تا به نامت آمد فال

حريص آن هيجانم که می رسی از راه

پر از طراوت باران پر از نسيم شمال

به مهربانی چشمت به آن دو روزن عشق

که رفته اند به چشمان مهربان غزال،

که در نگاه تو رنگی است از بهار بهشت

خدا کند که بنوشم از آن نگاه زلال

غزل ترين غزلی در تمام دفتر من

اگر هميشه نخوانم تو را زبانم لال

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۳ - رضا معتمد