شهر غزل

 

...این چنین فرسود شهر

مثل دریا در شب توفان پریشان بود شهر

کوچه هایش غرق در فریاد «رودارود» شهر

یک دم از موج مرارت هایش آرامش نداشت

یک شب از سوز جراحت ها نمی آسود شهر

جز بر آشفتن لبی بر مهرجویان وا نکرد

جز عطش راهی به روی تشنگان نگشود شهر

عشق در قانون شرعش میوه ی ممنوع شد

از حضور عاشقان پیوسته ناخشنود شهر

پشت گرم از دشنه ها   بر کینه ها اصرار کرد

زخم ها بر زخم هایش همچنان افزود شهر

                          ***

جای رنگ و روشنی آغاز روییدن نهاد

از زمینش سنگلاخ  از آسمانش دود شهر

سبز خواهان کم کم از دار و درختش پر زدند

کم کم آری این چنین در خویشتن فرسود شهر...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ - رضا معتمد