شهر غزل

 

 

به نام خدا

چند رباعی

پنهانی و عشق ظاهرت خواهد کرد

تا شهر جنون مسافرت خواهد کرد

با من به شراب شعر لب خواهی زد

این جادوی عشق شاعرت خواهد کرد  

***

نگذار که حرف ها تو را سنگ کنند

با رخوت سرد خود هماهنگ کنند

این سرخی نو شکفته در جان تو را

نگذار که حاسدانه کم رنگ کنند

***

غمگین منشین که غم بگیرد دل من

از آه تو باز دم بگیرد دل من

لبخند بزن که غیر لبخند تو را

از دفتر خود قلم بگیرد دل من

***

من در تو حضور عشق را می بینم

در چشم تو نور عشق را می بینم

هر روز پرنده وار در کوچه ی تو

تکرار عبور عشق را می بینم

***

 چشمان تو چشمه های سرشار از عشق

لب های تو شاخه ی شکر بار از عشق

هنگام سرودن از تو در می ماند

این دل که سروده است بسیار از عشق

***

دل در تب و تاب عشق دیرینه ی توست

تو ماه منی قلب من آِِیینه ی توست

با بارش عشق همزمان می بارد

در سینه ی من غمی که در سینه ی توست

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦ - رضا معتمد