خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
رضا معتمد
آرشیو وبلاگ اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
دی ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
لینک دوستان
اندر بندر- اسماعیل منصور نژاد
نگاه -زينت نور
علی رضا قزوه
مانا آقايی
عبدالحسين قاسمی
محمد دادفر
مهدی دهقان
نسيم جنوب
نصير بوشهر
مجيد اجرايی
مجيد عابدی
حسن غلامی
علی مطهری
جليل صفر بيگی
منير سپاس
تبسم
آتی بان
خانه ی شاعران
پندار
عروض
فرهنگسرا
لبخندهای خالی
مسعود شکوهی
طبق معمول - علی هوشمند
مدارا - حميد موذنی
جبهه ی مشارکت شاخه جوانان استان بوشهر
ستاره
حریم عشق-راحله یار
عباس عاشوری نژاد
علی هوشمند
هفته نامه پيغام
عبدالرحيم سعيدی راد
محمد علی بهمنی
دلخون دل نوشته
انجمن قلم هرات
حسين جلال پور
خشم کانه (شاهرخ سروری)
حسین میدری
شاخه ی مهتاب (ابراهیم حسنلو)
عابد اسماعیلی
پرشین بلاگ
پرشين وبلاگ
وبلاگ هاي فارسي
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
آه از این حضور مختصر
ای شکوه آخرین سلام از زبان آخرین نفر
و ای فروغ آخرین نگاه در غروب آخرین سفر
آن چه را خیال می کنم در غیاب چشم های تو
چارگوش سرد خانه ای ست از فروغ عشق بی خبر
سرنوشت من بدون تو سرد و بی صدا شکستن است
یا هنوز پیش من بمان یا شکسته ی مرا ببر
روح نازنین شهر را خستگی اسیر کرده است
نامه ها تمام بی جواب، حرف ها تمام بی اثر
از همان دمی که می روی کار من مرور کردن است
از خودم سوال می کنم :« راستی چه می شود اگر،
باغ ها دوباره بشکفند، شاخه ها دوباره گل دهند
بین چند روزنی که هست سر زند سپیده ی سحر؟»
با تو می توان امید داشت در رکاب عشق طی شوند
روزهای تلخ ناگزیر، راه های سخت ناگذر
ای درخت آرزوی من ای درخت آرزوی ما
عشق بار دیگر از کدام شاخه ی تو می دهد ثمر؟
در حصار تنگ تشنگی بار دادنت شگفت نیست
همچنان که سبز مانده ای در حصار این همه تبر
زخم عاشقی زبان نداشت یا اجازه ی بیان نداشت
ناتمام ماند حرف ما، آه ازاین حضور مختصر
پيام هاي ديگران () PermaLink; جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ - رضا معتمد
بهار تازه نامت سبز
بهار تازه در ما رنگ و رویی تازه جاری کن
به لبخندی بهار تازه ما را هم بهاری کن
درودی از زبان عاشقان خسته تقدیمت
سرودی بر لبان عاشقان خسته جاری کن
شرابی کهنه در پیمانه ی امیدواران ریز
نشاطی تازه را همخانه ی امیدواری کن
به دیداری بر آور حاجت چشم انتظاران را
تماشایی نصیب این همه چشم انتظاری کن
نوایی را که دلگیر است از لب های ما برچین
سکوتی را که در باغ است سرشار از قناری کن
خزان سالی که بر ما رفت یکسر بی قراری بود
به مهری دیگر از این خانه دفع بی قراری کن
به آن دستی که یاری می رسانی تازه گل ها را
بهار تازه نامت سبز ما را نیز یاری کن
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ - رضا معتمد
...این چنین فرسود شهر
مثل دریا در شب توفان پریشان بود شهر
کوچه هایش غرق در فریاد «رودارود» شهر
یک دم از موج مرارت هایش آرامش نداشت
یک شب از سوز جراحت ها نمی آسود شهر
جز بر آشفتن لبی بر مهرجویان وا نکرد
جز عطش راهی به روی تشنگان نگشود شهر
عشق در قانون شرعش میوه ی ممنوع شد
از حضور عاشقان پیوسته ناخشنود شهر
پشت گرم از دشنه ها بر کینه ها اصرار کرد
زخم ها بر زخم هایش همچنان افزود شهر
***
جای رنگ و روشنی آغاز روییدن نهاد
از زمینش سنگلاخ از آسمانش دود شهر
سبز خواهان کم کم از دار و درختش پر زدند
کم کم آری این چنین در خویشتن فرسود شهر...
پيام هاي ديگران () PermaLink; چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ - رضا معتمدقدمی در آ به تکلّمی
نـه طـراوتی نـه تـرنّمی نـه تـرانـه ای نـه تبسّمی
نه سرود تازه ای از لبی نه شراب کهنه ای از خُمی
نه خـرام نرم پـرنـده ای نه خروش اسب رمنده ای
نه قیام سبز شکوفه ای نه تکان خوشه ی گندمی
نه غبار غربت جاده ای نه سواره ای نه پیـاده ای
نه طـلـوع مـاه قبیله ای که سگی تکان بدهد دمی
به گمانم این شب خسته ام؛ نرسد به صبح شکسته ام
مگر این که قسمت من شود تب عاشقانه ی چندمی
دل من برای تـو می زند نفس از نوای تـو می زند
همه شب صدای تـو می زنـد به امـیـد صبح تفاهمی
به همین غـزل که به نـام تـو فقط آمدم به سلام تـو
نـنـشیـن که سیـرِ نشستنم قــدمـی در آ به تـکلّمی
پيام هاي ديگران () PermaLink; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ - رضا معتمد
سلام بر حسین
آن شور شگفتی که سرت را به نی انداخت
هنگامه ی بنیان کنی از عشق، پی انداخت
هم دود و دمار از ستم شام بر آورد
هم گرد فنا در هوس «ُملک ری» انداخت
خصم آمده بود آه تو را جشن بگیرد
آه تو عزا در همه ی جشن وی انداخت
آتش زده ام در همه ی بال و پر خویش
در جان من این ولوله را عشق، کی انداخت؟
از لحظه ی آتش زدن خیمه ی سبزت
آن لحظه که غم زلزله «فی کلِّ شی» انداخت
نامت می گلگون حقیقت طلبان است
ماه تو گذار لب ما را به می انداخت
گرم است دلم گرچه زمستان غریبی است
این بار محرّم سفرش را به «دی» انداخت
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧ - رضا معتمد به نام خدا این سلام ساده از زبان من می رسد به چشم های مهربان تو روبروی در نشسته است شاعری همچنان در انتظار یک سلام ساده از زبان تو
ما كه اینهمه برای عشق
آه وناله ی دروغ می كنیم
راستی چرا
در رثای بی شمار عاشقان
-كه بی دریغ-
خون خویش را نثار می كنند
از نثار یك دریغ هم دریغ می كنیم

مطالب مرتبط:
قطار می رود/ تو می روی/ تمام ایستگاه می رود
شهر بدون "قیصر" شد
به نام خدا
چند رباعی
پنهانی و عشق ظاهرت خواهد کرد
تا شهر جنون مسافرت خواهد کرد
با من به شراب شعر لب خواهی زد
این جادوی عشق شاعرت خواهد کرد
***
نگذار که حرف ها تو را سنگ کنند
با رخوت سرد خود هماهنگ کنند
این سرخی نو شکفته در جان تو را
نگذار که حاسدانه کم رنگ کنند
***
غمگین منشین که غم بگیرد دل من
از آه تو باز دم بگیرد دل من
لبخند بزن که غیر لبخند تو را
از دفتر خود قلم بگیرد دل من
***
من در تو حضور عشق را می بینم
در چشم تو نور عشق را می بینم
هر روز پرنده وار در کوچه ی تو
تکرار عبور عشق را می بینم
***
چشمان تو چشمه های سرشار از عشق
لب های تو شاخه ی شکر بار از عشق
هنگام سرودن از تو در می ماند
این دل که سروده است بسیار از عشق
***
دل در تب و تاب عشق دیرینه ی توست
تو ماه منی قلب من آِِیینه ی توست
با بارش عشق همزمان می بارد
در سینه ی من غمی که در سینه ی توست
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦ - رضا معتمد
وارونگی مفاهيم در شعر حافظ
شراب و عيش نهان چيست كار بي بنياد
زديم بر صف رندان و هر چه باداباد
۱
«وارونگي مفاهيم در شعر حافظ» را می توان از نظرگاه جامعه شناسی ادبیات، موضوعی قابل توجه و شایسته ی تامل دانست. پايهی اين موضوع نیز بر اين گذارده شده است كه در شعر حافظ بنا به علل و عواملي كه در پي خواهد آمد، پارهاي از مفاهيم، جايگاه ارزشي و ضد ارزشي خود را به يكديگر وانهادهاند. ميدانيم كه در ساحت زبان، كلمه (دال) در شرايط مختلف با مفهوم خود (مدلول) ارتباط دارد. در ساحت طبيعي زبان، اين رابطه مستقيم و بر اساس هنجار معمولي و سطحي آن است همچنان كه در اين ساحت از زبان وقتي ميگوييم «گل»، اين واژه را به چيزي با مشخصات طبيعي و علمي و معمولي آن نسبت ميدهيم. زبان ساحت ديگري نيز دارد كه در مرحلهي فراتر از ساحت طبيعي آن، تعيين كنندهي رابطه ي كلمات و مفاهيم آن هاست. اين ساحت همان ساحت شعر است كه زبان در ارتباط بين دال و مدلول به نوعي هنجارگریزي متوسل ميشود. در اين ساحت، كلمهي «گل» از مدلول طبيعي و شناخته شدهي آن فراتر رفته و در جايگاهي مينشيند كه اهل ادب و زبان شناسان به آن جايگاه كنايي و استعاري ميگويند و خوب ميدانيم كه نقطهي آغاز «شعر» به عنوان وجه ديگرگونه ي زبان، ايجاد چنين ارتباطي بين كلمه (دال) و مفهوم (مدلول)است. كار شاعران در واقع پرده گشايي از چهرهي واژهها و كشف ارتباطاتي است كه هر واژه با مفاهيم و مدلولهاي تازهتر و ناشناختهتر دارد. بايد به اين نكته ی دقيق توجه كنيم كه كار شاعران كشف رابطههاي پنهان مانده بين واژهها و مفاهيم و مدلولات جديد است نه جعل رابطه. زيرا در ساحت غيرمعمولي زبان كه اوج آن را در شعر مي دانيم، وجه استعاري كلمات حتما بايد مبتني بر علاقهای باشد كه آن علاقه در حقيقت رشتهي نامريي پيوند ميان واژه و مفهوم است. كار شاعر ابتدا كشف اين رابطهي پنهان است و سپس بستن عقد واژه و مفهوم جديد،بي آن كه دليل اين پيوند را كه در ادبيات به آن «علاقه» ميگويند، به شكل عريان فاش كند. كشف اين علاقه در مرحلهي بعد از پيوند بين واژه و مفهوم جديد، بر عهدهي خواننده و مخاطب شعر است و اين است راز آن لذتي كه ما از استعارهها و كنايههاي به كار رفته در شعر شاعران ميبريم. يعني لذت كشف علاقه و نخ ارتباطي بين يك واژه و مدلول تازهي آن. البته بايد توجه داشت كه رابطههاي جديد نيز وقتي پرده برداري ميشوند، پس از مدتي كاربرد و تكرار به ساحت طبيعي و معمولي زبان تنزل پيدا ميكنند. كما اين كه وجه استعاري «گل» يعني رخسار محبوب و معشوق وجهي كاملا پرده برداري شده و معمولي است. كار شاعران توانا كشف رابطه های جديد و غير مكشوف بین دال و مدلولهاي جديد است و البته باز هم تاكيد ميكنيم كه رابطه ی بين كلمه و مفهوم، رابطه اي كشفي است نه جعلي. به عبارت ديگر شاعر نميتواند بدون وجود علاقهاي بين دال و مدلول براي آنها علاقه جعل كند. اين «نميتواند» البته حكمي قانوني و اجباري نيست؛ حكمي ذوقي است. هم چنان كه جعل رابطهي بين كلمهي سنگ و مدلول جديدي چون رخسار معشوق از نظرگاه ذوقي قابل درك و پذيرش نيست.
۲
كشف علاقه ی بین كلمه و مفهوم تازه منحصر به يك وجه از زبان شعر نميشود. هر چند گرايش اين علاقهها متناسب با انواع ادبي متفاوت است. به عنوان مثال علاقهي مشابهت كه در استعاره بیشتر به چشم ميآيد، بيشتر متمايل به جنبهي توصیفی شعر است. در كنار اين، برخي علايق ديگر كه در حوزهي كنايه و تمثيل و ... نمود دارند، خود را در وجوهي ديگر از شعر نشان ميدهند. شعر عرفاني فارسي نمونهاي بارز از كشف علايق جديد بين كلمه و مفهوم است. ادبيات صوفي و عرفاني راهي تازه براي كشف ارتباط بين دال و مدلولهاي جديد در زبان فارسي گشوده است. «آيا صوفيه زبان و اصطلاحي خاص داشتهاند؟آري و از همان زبان و اصطلاح خاص است كه گاه تعبير به منطق الطیر ميكردهاند. در واقع شاعران صوفي از خيلي قديم در اشعار خويش سخناني ميگفتهاند كه جز به عشق مجازي تعبير نميشده است مثل آن كه از لب و چشم و خال و زلف معشوق ياد مي كردهاند و يا در باره ي احوالي سخن ميراندهاند كه با آداب و ظواهر مسلماني مناسب نمينموده است؛از جمله اين كه شراب و رباب و آواز و رقص و دير و خرابات و زنار را وصف ميكرده اند و البته تفوه به اين الفاظ كه همه حكايت از عشق مجازي و دلالت برلاابالي گري و اباحي گري دارد، نزد عامهي مسلمين مكروه و منفور بوده است و بدين سبب بر صوفيه شنعتها ميزدهاند و آنها را به كفر و زندقه نسبت ميدادهاند. اين گونه سخنان در آغاز قطعاً از سر وجد و حال سروده ميشده است و منشأ آنها نيز بي شك همان گونه احوالي بوده است كه شطحيات آنها نيز از آن سرچشمه ميگرفته است. ليكن بعدها كه صوفيه از این شطحیات خويش گرفتار دردسر شدند، در صدد برآمدند تا تمام اين گونه سخنان را تأويل كنند» ۱
تأويل كلمه يا كلام بارزترين نشانهي وجود علاقهي مجازي بين يك كلمه يا جمله و مفاهيم برآمده از آن است و علاوه بر آن كه گسترهاي از ادراكات جديد و تلذذ ناشي از كشف رابطه ی بين زباني را در زبان مي گشايد تا حدي نيز معطوف به عوامل اجتماعي و سياسي و ايدئولوژيكي است. همچنان كه شطحيات عرفا كه در واقع بيان كلام در موضع «غير ماوضع له» آن بوده است، خارج از حوزه و محفل اهل تصوف و عرفان همواره با اتهام كفر و زندقه مواجه بوده است و حتی به مجازات شديد شرعي منجر مي شده است. تاويل اين شطحيات و تلاش براي پوشاندن مفاهيم و ديگرگون بر كلمات و عبارات و مهمتر از همه كشاندن پاي اين تأويلات به حوزهي شعر به خلق آثار ارزشمندي در حوزهي ادبيات فارسي منجر شد كه ما به آن ادبيات عرفاني ميگوييم.
۳
بحث بر سر عارف بودن يا عارف نبودن حافظ همواره جدال دامنهداري بوده است. دست افزار موافقان و مخالفان عارف داني حافظ نيز اشعار اوست و همين غزل هايي كه «تأويل» پذيري و قابليت پذیرش مفاهيم تازه وجه مشخصهي اصلي آن است. اين تأويل پذيري برخلاف ديگر اشعار عرفاني نه مطلقاً مبتني بر تلاش واژهها براي رهيافت به جايگاهي فرازمینی است كه از منظر عوام و اهل ظاهر نوعي گزافه گويي و اظهار الوهيت تلقي ميشد نه به سمت تمايلات انزواگرايانه و گوشه گيرانه گرايش داشت و نه به دنبال كسب جايگاههاي بلند و مقامات و مراتب موجود رايج در جماعت متصوفه و عرفا بود. تأويل پذيري شعر حافظ كه به دوگانه نمايي و چند گانه نمايي شخصيت او در ذهن علاقمندانش در همهي دوران هاي پس از او منجر شده است،نه كاملا به عطار شبيه است و نه به مولوي و نه به سنايي و ديگر سردمداران ادبيات عرفاني. كلام عطار و سنايي و مولوي هر چند چون حافظ تأويل پذير و سرشار از كنايات و رموزي است كه از وجه غير معمول زبان و دلالتهاي آن حكايت دارد، حركت كلمات به سمت مكاشفهي دنياي جديد، حركتي رو به بالا و يك طرفه است بدين معني كه كلمات زميني و واژههاي فرودين خود را به سمت جايگاهي متعاليتر حركت ميدهند. خال و لب و زلف و رخ كه همه نمادي زميني و فرودين دارند، در عالم شاعران عرفاني سمبل وحدت و وصل و كثرتاند كه همه در جهاني ماورای جهان زميني قابل درك و دريافتند. همين گونه است مي و خرابات و رند و قلندر كه در ساحت طبيعي زبان اهل شريعت بر مدلولهاي پست و ناهنجار حكايت دارند اما در ساحت زبان عرفا به جايگاهي متضاد عروج ميكنند و هيأتي فرهمند مي گيرند. اينها به ظاهر وجه مشابهتهاي شعر حافظ با ديگر شاعران عرفان گراي فارسي است و آنچه دست افزار طرفداران نظريهي «حافظ عارف» قرار ميگيرد همين وجه شباهت است. اما دست افزار مخالفان اين ديدگاه چيست؟ پاسخ شايد «برگشت پذيري» تأويلهاي شعر حافظ به نسبت شاعراني چون عطار و سنايي و مولوي است. در توضيح اصطلاح «برگشت پذيري تأويل» بايد گفت اشعار عرفاني شاعران بزرگي که از آنان نام برديم، تأويلي يك سويه و غير قابل برگشت دارند بدين معني كه حركت تأويلي واژهها و مفاهيم شعر اين شاعران از جهاني به جهان ديگر است. از جهان فرودين به جهان بالا. اين حركت به گونهاي است كه جايي براي ترديد در عرفاني بودن شعر مولانا و عطار و سنايي نميگذارد. شعر حافظ اما حركتي رفت و برگشتي دارد و اين رفت و برگشت، تأويل شعر او را نيز قابل برگشت ميكند. جمعي كلام او را بر اساس درك و دريافتها و علايق و گرايش خود به آسمان و جهان لطيف روحاني می برند و جمعي ديگر با نخهايي كه از تعلقات انساني و ميل به زيستن در جهان زميني بر پاي شعر او بستهاند، اين روح لطيف را به خاستگاه خاكياش باز ميگردانند. اختلاف نگرشها و تضاد برداشتها و تأويلهاي متفاوت و متضاد از شعر حافظ ريشه در يك حقيقت دارد و آن اين كه حافظ در تلاشي مبتني بر جهان بيني خاص خود كه داراي تنوع و گوناگونيهاي خاصي است، به كشف روابط چندگانه بين كلمه و مفهومهاي قابل برداشت از آن دقتي بي نظير داشته است.
۴
حافظ را ملامتي نيز گفتهاند و اين صفت متأثر از شعرهاي اوست كه خود را از زمرهي اهل ملامت دانسته است:
چه سلامت بود آن را كه چو ما باده خورد
اين نه عيب است بر عاشق رندونه خطاست
اما ملامت چيست ؟ اين اصطلاح نيز بي ترديد برخاسته از مكتب تصوف و عرفان است. ملامتيه كه از همان ابتداي پيدايش تصوف در ميان اين جماعت پديد آمد، مبتني بر نوعي تفكر بود كه همه چيز سالك را در مسير سلوك از خلق، به خالق ميسپرد . بر اساس اين تفكر وجود سالك بايد آن چنان در وجود خالق مستهلك شده باشد كه نگاهش را از همهي عالم بيروني منقطع كند. در چنين حالي آن چه مطرح است، خوشايند معشوق و مطلوب و محبوب مطلق و بي اعتنايي به نگرش مخلوق است. از اين روي اهل ملامت در آن چه كه ميگفت و آن چه ميکرد، توجهي به خوشايندي يا ناخوشايندي ديگران نداشت. كار او كه غالباً مطابق ميل و اعتقاد و علايق عوام نميآمد، سرزنشها و بيزاريها را در پي داشت و اهل ملامت واقعي به اين سرزنشها و ملامتها نه تنها وقعي نمي نهاد بلكه از آن جهت كه تصور خلق را از او غير ستايش گرانه ميكرد - ستايشی كه مي توانست دام راه و سبب پيدايش آفت خودبيني باشد- مورد استقبالش نيز واقع ميشد. داستان شيخ صنعان در منطق الطير عطار نمونهي شفافي از تفكر ملامتي در بين اهل عرفان است. پیر مستجاب الدعوهاي كه چارصد مريد دارد و به دنبال تعبير خوابي - كه از خودبيني او و ظهور بت نفس در وي حمايت دارد- سر از سرزمين روم در ميآورد و عشق دختر ترسايي همهي اندوختههاي به ظاهر معنوي او را از وي مي گيرد و او را از عالم پرقيل و قال خوشنامي به عالم پرقيل و قال ديگري كه «بدنامي» است ، سوق ميدهد تا با ويران كردن بت نفس و فرو ريختن بتكدهي درون بر ويرانههاي وجودش،وجودي ديگر برويد. ماجرايي كه حافظ در بيتي با بلاغت تمام روايتش كرده است: گر مريد راه عشقي فكر بدنامي نكن
شيخ صنعان خرقه رهن خانهي خمار داشت
«بدنامي» در واقع كليد اصلي تفكر ملامتيه است. واژهاي كه جهان ساخته بر مبناي اوهام و تصورات افراد را در هم ميريزد. جهاني كه به ويژه در جوامع شكل يافته بر باورهاي ديني و معنوي شكل مي گيرد و چون با معيارهاي مادي و تجربي قابل ارزيابي نيست، به سادگي دست مايهي ادعاهاي اغلب دروغين و سودجویانه واقع ميشود. اهل عرفان كه غالب آنان به ملامتیه گرايش داشتند، همواره در صدد ويراني چنين جهاني بوده اند اين غزل عطار اوج تنگ دلي او را از اسارت در جهان اوهام و تصورات يك پير سالك و تلاش براي رهايي از چنين تنگناهايي به نمايش ميگذارد:
عزم آن دارم كه امشب نيم مست
پاي كوبان كوزهي دردي به دست
سر به بازار قلندرها نهم
پس به يك ساعت ببازم هر چه هست
تا كي از تزوير باشم رهنماي؟
تا كي از پندار باشم خود پرست؟
پرده ي پندار ميبايد دريد
توبهي تزوير ميبايد شكست
ساقيا در ده شرابي دلگشاي
هین كه دل برخاست غم در سر نشست
تو بگردان دور تا ما مردوار
دور گردون زير پاي آريم پست
مشتري را خرقه از سر بركشيم
زهره را تا حشرگردانيم مست
پس چو عطار از جهت بيرون شويم
بي جهت در رقص آييم از الست۲
از اين گذشته رفتار ملامتیه به نوعي منشأ اجتماعي نيز داشت. آنان به روابط و مناسبت هاي اجتماعي و مذهبي حاكم بر جامعهي خويش پاي بندي نشان نمي دادند و اين نوعي اعتراض به چنين روابط و مناسبتهايي بود. «ريا» و «تزوير» و استفادهي دنيايي و كاسبكارانه از برخي جايگاههاي معنوي از مهمترين عواملي بود كه اهل ملامت را به نوعي روي گرداني و ستيز مي كشاند و اين جنبهي اجتماعي رفتار ملامتیه بود كه علاوه بر جنبهي خودسازانه ی آن يعني دريدن حجاب خودبيني و غرور نفساني سالك به تحقق می پيوست. ملامتي بودن حافظ را بيشتر از هر چيز بايد از همين منظر نگريست. «نگرش ملامتي حافظ باعث ميشد كه وي هر نهاد يا امر معقول اجتماعي و هر نهاد يا امر مردود اجتماعي را با ديد انتقادي و ارزيابي دوباره بسنجد.»۳
اگر بخواهيم وجه متمايز ملامتي بودن حافظ را با ديگر پيروان فرقهي ملاميته بيان كنيم، ناگزير بايد از دريچهي نگاه اجتماعي حافظ به اين تفكر بنگريم و اين راز تفاوت حافظ با شاعران عارف ديگر و دليل چند گانگي شخصيتي او در منظر علاقه مندانش ميتواند بود. از اين روي نگاه ملامت گرانه ی حافظ بيشتر از آن كه معطوف به خود به عنوان يك سالك الي الله باشد و به عنوان ابزاري براي ساختن وجود يك عارف خانقاه نشين منزوي به كار آيد، معطوف به بيرون و به سمت و سوي روابط و مناسبتهاي حاكم بر زندگي اجتماعي است. در واقع حافظ بيشتر ملامت گراست تا ملامت خواه. ملامت خواهي او نيز متأثر از ملامت گري اوست. شاعري كه به بیشتر مناسبتها و روابط حاكم بر اجتماع خويش ريشخند ميزند و همه ي شخصیتهاي به ظاهر محترم جامعهي زمانش را آماج طنز و طعنهي خود قرار مي دهد، طبعاً انتظار واكنشهاي متقابل را نيز دارد. از اين روست كه ميتوان هم شخصيت حافظ را متفاوت با شخصيت شاعران عارفي چون عطار و سنايي و مولوي ارزيابي كرد و هم سمت و سوي دلالت واژگاني اشعار او را با شاعران نام برده شده متفاوت دانست. هر چند استفاده از مفاهيم كنايي و مدلولات بعضاً متضاد براي واژههايي خاص در ادبيات عرفاني پيش از حافظ متداول شده بود اما حافظ هم به كشف رابطههاي تازهتر دست زد و هم سمت و سوي اين دلالتها را از عرفان محض و آسماني به جهان زميني و زندگي جاري در متن اجتماع خويش سوق داد. او مفاهيمي چون رندي و باده پرستي و خرابات نشيني را نه فقط در مسير مالوف آن در جهان عرفان كه حاكي از انسان رها شده از نفسانيات و پناه برده به عالم ملكوت است، به كار گرفت بلكه ماهيت واقعي اين مفاهيم را هم در جهت عكس مدلولانشان تغيير داد. از اين رو اگر در شعر عرفاني شاعران معني گرا شاهد «دگرگوني مفاهيم» هستیم، در شعر حافظ به «وارونگی مفاهیم» می رسیم به گونهاي كه برخي واژههاي به ظاهر مقدس در شعر او در ذهن خواننده منفور جلوه ميكنند و برخي كلمات به ظاهر ناپسند و بدنام جلوهاي قدسي و روحاني ميگيرند. به راستي كيست كه در شعر حافظ و تحت تأثير جادوي كلام او به حس گريز از زاهد و مفتي و شيخ و صوفي و خانقاه و توبه و تقوي نرسد و كيست كه با رند و قلندر و پير مغان و خرابات احساس مودت نكند؟ آيا ميتوان گفت اين وارونگي مفاهيم صرفاً متأثر از نگاه عرفاني حافظ بوده است؟ مسلماً نه. آن چه اين وارونگي را شدت بخشيده است، نگاه شديداً سياسي حافظ است. نگاهي كه او را تا حد يك منتقد ستيزه گر اجتماعي بالا ميبرد تا بر زشتيهايي كه در زير پوشش عبارت و اصطلاحات پسنديده جا خوش كردهاند، بتازد و اگر نميتواند آن زشتيها و ناراستيها را هدف قرار دهد، دست كم پناهگاه اين كژيها را ويران كند تا جايي براي پناه گرفتن شان باقي نماند. از اين رو در شعر حافظ شاهد ويراني كامل مدلولهاي متداول برخي نامها و مفاهيم و پذيرش مدلولهاي جديد و كاملاً متضاد و متناقص با مدلول سابق آن هستیم.ترديد نيست كه اين بعد از ابعاد شخصيتي شعر حافظ تنها از نگاه اجتماعي و سياسي قابل درك است. شناخت اين بعد به ما كمك ميكند تا هم به دليل علاقه و اقبال بي نظير مردم ايران زمين به حافظ و ماندگاري اين علاقه بعد از قرنها بيندشيم و هم با نگاهي تطبيقي در جامعهي امروز خود به شرايطي مشابه آن چه كه در زمانهي حافظ حاكم بوده است، فكر كنيم.
۵
طنز و انتقاد وجه مشخصه و بارز شعر حافظ است . اين طنز و انتقاد ظرافتمندانه به شعر او وجهي كاملاً سياسي و اجتماعي داده است و دليل ماندگاري شعر او در ذهن مردم نيز نه وجه عرفاني شعر اوست كه در شعر شاعراني چون مولوي و عطار بيشتر نمايان است و نه وجه عاشقانهاش كه ميتوان در غزلهاي سعدي نمونههاي دلنشين و روان آن را در حد اعلا مشاهده كرد. پرداخت حافظ به مسايل اجتماعي آن هم از منظر طنز و نقد و در پوشش ايهامها و كنايههاي دل پذير، شاه بيتهاي فراوان غزلهاي او را بر زبانها جاري كرده است. شناخت وجه انتقادي شعر حافظ و اطلاع از مخاطبان واقعي اين انتقادهاي گزنده بدون شناخت كافي از محيط اجتماعي عصر او كاري ناتمام و عقيم است.
عصر حافظ را مورخان يكي از تاريك ترين مقاطع تاريخ ايران دانستهاند. جامعهي حافظ علاوه بر آن كه ميراث دار فساد و قتل و جنايت و تجاوزي بود كه يك قرن پيش از جانب مغول بر آن رفته بود، در درون خود نيز لبريز از فساد و تباهي بود.«در عصر او دو فساد اجتماعي از فسادهاي ديگر بارزتر بود. گو اينكه فساد سياسي هم بيداد ميكرد. دو نهاد مقدس به تحريف و انحراف كشيده شده بود:شريعت و طریقت و پيداست كه در اين ميانه چه بر سر حقيقت ميآيد.» ۴ رواج سوءاستفاده مدعيان شريعت و طریقت جامعهي حافظ را به سمت زشت ترين عادت اجتماعي سوق داده بود: ريا و تظاهر كه اسباب دنياپرستان براي رسيدن به سكوهاي قدرت و ثروت بود. از اين روست كه «حافظ يك دشمن را از ميان همهي دشمنان خود بيشتر به رسميت ميشناسد و همهي عمر و انديشه و هوش و هنر و كاريترين سلاح خود يعني طنز را وقف مبارزهي با آن ميكند و آن هم خورهي رياست كه علم و عمل و فضل و هنر و فرد وجامعه را به تباهي ميكشاند.»۵ روشن است كه رياكاري و تظاهر بيشتر از همه متوجه طبقهاي است كه داعيهدار دين و اخلاق و پند و موعظه و رستگاري است. جهت تخريب اين اخلاق زشت و ناروا نيز دو سويه بود. آن جا كه از مدعيان صلاح و فلاح سر ميزد، به تخريب باورهاي اعتقادي مردم ميانجاميد و از ديگر سو منفعت انديشان و بي مايگان و بي پايگان در شريعت و طريقت را هم به پوشيدن كسوت تزوير و تظاهر براي رسيدن به آرزوهاي دنيايي تشويق و تحريض ميكرد و در نتيجه مردم فرودست را نيز كه راه برآمدن حاجات حتي معمولي خود را تنها در اين شيوه ميديدند، به سمت سالوس و زرق و ريا سوق ميداد و چون «آتشي ويران كننده خرمن دين را ميسوخت.» شعر حافظ و لطايف عبيد زاكاني در اين دوره اعتراضهايي بود براين رباكاريها اما با استفاده از زبان طنر و كنايه و ايهام و از راه وارونه سازي مفاهيم. «نه آيا وقتي صراحت بيان ناممكن باشد، هنرمند از كنايه بهره ميگيرد و از مجاز؟وقتي كه يك حافظ قرآن در شهري كه از در و ديوار آن بانگ قرآن ونماز بر ميآيد از خرابات حرف ميزند و خراباتيان، خرابات نشيني او يك انزواي صوفيانه و يك از خود رهايي نيست؛ دست كم يك اعلام جنگ است به محتسب. اعلام جنگ به يك زاهد ريايي كه قرآن را دام تزوير ميكند و خم شكني را بهانهاي می سازد براي آزار و تجاوز. ۶ «وارونگي مفاهيم» كه به معناي تغيير دلالت يك واژه و كشف مدلولهاي تازه است منحصر به حافظ است و اين نكته به اين معني است كه حافظ با برخي نامها، واژهها و اصطلاحات كاري كرده است كه نه در زمانهي خود بلكه تا زمانههاي دراز پس از وي نيز نتوانند از سنگيني و ناهمواري اين پوشش وارونه خلاصي يابند. او هم چنين به برخي واژهها و نامها در غزلهايش شخصيت تازهاي بخشيد. شخصيتي جاودانه توام با وقار و جايگاه رفيع در نظرگاه اهل بينش. از ميان دستهي اول نامها و عناوین و صفاتی چون محتسب، زاهد، صوفي، واعظ و شيخ و مفتي و خانقاه و صومعه و تقوا و توبه و... در شعر او به كلي از مدار مفهوم رايج و مقبولشان خارج شدهاند که در این میان محتسب و زاهد بیشترین حجم انتقادها و طنز و گزندهای حافظ را شامل می شوند. محتسب كه بسياري از شارحان، به استناد اقوال و شواهد تاريخي آن را لقب امير مبارزالدين اميرسفاك و متظاهر عصر حافظ ميدانند، همواره آماج طنز و طعن حافظ است. «امير مبارزالدين كه قاتل شيخ ابواسحاق اينجو محدوح حافظ نيز بود، برخلاف شيخ ابواسحاق اهل دين بود يا اهل تظاهر . او كه در جواني از هر گناه و فسق و جنايتي ابايي نداشت، در سالهاي دههي پنجم عمر خود توبه كرده بود و ايام حاكميتش بر شيراز سجاده به دوش ميكشيد و به زهد و عبادت ميگراييد. در كار دين تعصب و سختگيري بسيار نشان ميداد و در امر به معروف و نهي از منكر چنان اصرار داشت كه ظريفان شيراز به زبان ظرافت او را محتسب ميخواندند.»۷ «اين گرايش به ديانت و شريعت وي را بر آن داشت كه نه تنها خود اوقات صرف قرآن خواني و عبادت كند بلكه توجه به سنت و حديث را مخصوصاً تشويق كند.» ۸ اين امير مبارزالدين يا همان محتسب حافظ در كنار سختگيريهاي شريعت مدارانه و ظاهر فريبيهاي محتسبانه بسيار سفاك و خشونت ورز بود «قساوت و خشونت طبع اين محتسب تا حدي بود كه مكرر ميشد در خلوت مشغول خواندن قرآن بود مقصري را نزد او ميآوردند؛ برميخاست به دست خويشتنش ميكشت و دوباره به تلاوت قرآن ميپرداخت. خودش يك وقت براي شاه شجاع گفته بود كه بايد به همين گونه هفتصد يا هشتصد تن را به دست خود كشته باشد۹.در چنين زمانهاي كه طبعاً زبان معترضان از بيان هر گونه اعتراض مستقيمي بند ميآيد و هر نوع انتقاد مستقيمي با شديدترين وجهش پاسخ داده ميشود، شعر حافظ و طنز كوبنده اما كنايه وارش آبي است بر آتش درون آزادگان و سوختگان عصر و بر اين دستگاه محتسب كه خود مست ريا و غرور است طنز حافظ پرمعنيترين دهن كجي است. اين دهن كجي البته از پناهگاه امن رمز و كنايه دستگاه مهيب محتسب را نشانه ميگيرد و آن را به شليك طنز و طعنه ميبندد.»۱۰ ا
گر چه باده فرح بخش و باد گل بيزاست
به بانگ چنگ مخور مي كه محتسب تيز است
***
اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
مست است و در حق او كس اين گمان ندارد
***
باده با محتسب شهر ننوشي ز نهار
كه خورد باده ات و سنگ به جام اندازد
***
زاهد:يكي ديگر از منفورترين چهرههاي شعر حافظ است كه در روند وارونگي مفاهيم خاصيت متداول و متعارف معنايي خود را در شعر او به كلي از دست داده است. از اين شخصيت در شعر حافظ به صورت «واعظ»،«شيخ»،«فقيه»،«امام شهر»،«ملك الحاج»،«مفتي» و قاضي نيز ياد ميشود. ۱۱ زاهد از لحاظ قشريگري و ظاهر پرستي و خرقه پرستي و بعضي صفات ديگر با شخصيت منفي ديگري در شعر حافظ همسان و همدرد است و آن همانا صوفي است كه او نيز پشمينه پوش تند و بري از عشق و بي بهره از معرفت است .۱۲ زاهد در شعر حافظ نه مظهر پارسايي كه اهل پارسا نمايي است. خودبيني و غرور و بي دردي، عيب گيري،صومعه نشيني، رياكاري،جلوه فروشي،مقام پرستي،بي وفايي سست پيماني، طمع به بهشت اهل عشق نبودن و دوري از حق و حقيقيت صفاتي است كه حافظ در اشعار متعدد خود به زاهد نسبت ميدهد:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دارالسلام رفت
***
برواي زاهد خودبين كه ز چشم من و تو
راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود
***
فغان كه نرگس جماش شيخ شهر امروز
نظر به دردکشان از سر حقارت كرد
***
زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز
تا تو را خود ز ميان با كه عنايت باشد
***
احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان
كردم سؤال صبحدم از پير مي فروش
گفتا نگفتني است سخن گرچه محرمي
در كش زبان و پرده نگه دار و مي بنوش
***
ترسم كه روز حشر عنان بر عنان رود
تسبيح شيخ و خرقهي رند شرابخوار
***
زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار
ما را شرابخانه قصور است و يار حور
***
نشان مرد خدا عاشقي است با خود دار
كه در مشايخ شهر اين نشان نميبينم
***
فقيه مدرسه دی مست بود و فتوا داد
كه مي حرام ولي به ز مال اوقاف است
***
واعظ شهر چو مهر ملك و شحنه گزيد
من اگر مهر نگاري بگزينم چه شود۱۳
لحن طنز گونه ی حافظ دربارهي زاهد و همهي نامها و عناويني كه مترادف با آن است و در مواردي به «هجو» نيز گرايش دارد، مفهوم واقعي كلمهي زاهد و مشتقات آن را به طور كامل در ذهن خوانندگان تيزبين شعرهاي او جابجا ميكند. اين جابجايي هر چند منبعث از زبان و هنر حافظ است، برحاسته از رفتار سوء مدعيان زهدگرايي و پارسانمايي نیز می تواند بود.
۶
پرداخت به بحث وارونگي مفاهيم در شعر حافظ از منظر جامعه شناسي ادبي اين سودمندي را خواهد داشت كه بدانيم در جوامعي كه دين و معيارهاي اخلاقي مربو ط به آن حاكميت و گسترش دارد، هر نوع كوشش توام با افراط و تفريط در نخستين قدم به زبان دين تمام ميشود به ويژه اگر نهادهاي رسمي داعيه دار تبليغ دين و معيارهاي ارزشي آن باشند. در چنين اوضاعي در گروه سلاح مبارزه ميپوشند: يكي دين ستيزان كه همهي كژيها و ناراستيها را به جاي توجه دادن به رفتار عاملان و مدعيان مستقيماً متوجه دين ميكنند. ديگري دين داران روشنفكر و مشفق كه با تلاش در جهت زدودن زنگارها و شائبهها از دامن دين همهي هم خود را در پاس داشت واقعي دين صرف ميكنند . رفتار حافظ و نقد و انتقادهاي هنرمندانه ی او را نيز بايد از منظر دفاع او از حقيقت دين و اهداف متعالي و انسانياش نگريست. او كه خود يك مسلمان پاك اعتقاد است و اهل ورد و نياز و نماز شبانه و هر چه كرده است همه از دولت قرآن كرده و آزادگي و وارستگي را با مسلمانياش پيوند داده است، نميتواند در مقابل تبه كاري مدعيان، سكوت كند.از اين روي فرياد ميزند كه «آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت» و اين فرياد اوج خلوص و درد دين داشتن شاعر درويشي است كه قرآن را « به چهارده روايت » ميخواند. همهي كار چنين هنرمند و صاحب دردي در جامعهي سرشار از ريا و فساد و تبكهاري كوبيدن بر طبل رسوايي مدعيان ريا كار است و لذا عمده ي كوشش او بي خاصيت كردن ابزار و سلاح و دستاويز مدعيان است:توبه، تقوا،منبر و وعظ و حتي نماز: اين تقويام تمام كه با شاهدان شهر ناز و كرشمه بر سر منبر نميكنم گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود تا ريا درزد و سالوس مسلمان نشود كردهام توبه به دست صنم باده فروش كه دگر مي نخورم بي رخ بزم آرايي زاهد و عجب و نماز و من و مستي نياز تا تو را خود ز ميان با كه عنايت باشد۱۴
۱۴مردادماه ۸۶
بوشهر
پانوشت:
۱- زرين كوب دكتر عبدالحسين -ارزش ميراث صوفيه- انتشارات امیرکبیر- چاپ ششم – تهران۱۳۶۹-ص۴۹
۲-ذوالفقاری دکتر حسن و همکاران- زبان و ادبیات فارسی- نشر چشمه – چاپ سیزدهم –تهران ۱۳۸۱-ص۷۲
۳- - خرمشاهی بهاء الدین -حافظ نامه – شرکت انتشارات علمی و فرهنگی – چاپ دوازدهم-تهران۱۳۸۰ ص ۴۰۷
۴- خرمشاهي بهاءالدين ـ چارده روايت ـ كتاب پرواز- تهران ۱۳۶۷- ص۹۱
۵- همان ص۹۱
۶- زرین کوب دکتر عبدالحسین -از كوچه رندان-انتشارات سخن- تهران ۱۳۷۳- ص ۵۲
۷- همان،ص ۴۹
۸- همان ص۵۰.
۹-همان،ص ۵۱
۱۰- همان ص۵۳
۱۱- خرمشاهی بهاء الدین -حافظ نامه – شرکت انتشارات علمی و فرهنگی – چاپ دوازدهم-تهران۱۳۸۰ - ص۳۶۵
۱۲- همان ،ص ۳۶۵.
۱۳و ۱۴-انجوی ابواالقاسم - دیوان حافظ- سازمان انتشارات جاویدان –چاپ هفتم – تهران ۱۳۶۷
پيام هاي ديگران () PermaLink; پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦ - رضا معتمد به نام خدا «ایهام حافظ، تضاد سعدی» عنوان سخنرانی من در سومین نشست انجمن دوستداران حافظ بود که روز پنجشنبه ی هفته ی گذشته(۲۴ خردادماه) در سالن سینما بهمن بوشهر انجام شد. متن این سخنرانی را تقدیم حضورتان می کنم و در انتظار نقد و نظر ارزشمند شما هستم. ایهام حافظ، تضاد سعدی نام حافظ و سعدی به شکلی قابل انتظار در ذهن فارسی زبانان و فارسی دوستان به هم گره خورده است . این گره خوردگی هم دلایل چندی دارد و هم در وجوه چندی خود را می نمایاند. اگر بخواهیم به دلایل این پیوند میان دو شاعر هم سبک و هم دیار و هم اندیش بپردازیم، باید به موارد متعددی اشاره کنیم. اما آن چه باید قبل از پرداختن به این دلایل مورد توجه قرار داد، این است که اولا این پیوند، از یک جهت یک سویه است بدین مفهوم که یک نفر تاثیر گذار است و دیگری تاثیر پذیر و البته این تاثیر گذاری و تاثیر پذیری یک سویه ناشی از جبر زمانه و در چهارچوب توالی نسل هاست؛ ثانیا این تاثیر گذاری و تاثیر پذیری در غزل اتفاق می افتد که حلقه ی اصلی یا اصلی ترین حلقه ی پیوند میان این دو شاعر همشهری ست. نکته ی دیگر این که تاثیر گذاری سعدی بر حافظ در غزل ها، تاثیری همه جانبه است . هم در زبان هم در اندیشه هم در طراوت فکری و ذهنی و هم در نرمی و استواری و پختگی . به نوعی که می توان برای این دو شاعر بزرگ و نام آور زبان فارسی، قائل به یک اشتراک دریافت بود.آن چنان اشتراک دریافتی که هر گاه سخن از حافظ می رود ، حرفی از سعدی هم در میان خواهد آمد. وقتی می گوییم تاثیر پذیری همه جانبه، این بدان مفهوم نیست که حافظ را مقلدی دست و پا بسته از آثار سعدی بدانیم که اگر چنین بود، امروز حافظی وجود نداشت تا ما وی را در قیاس با سعدی بگیریم. آن چه با تامل در آثار این دو شاعر بزرگ برای هر پژوهنده ای روشن خواهد شد، این است که این دو شاعر با وجود شباهت های فراوانی که به همدیگر دارند، وجوه اختلاف چندی نیز دارند که همین وجوه اختلاف به هر کدام از آن ها تشخص ویژه ی سبکی می دهد و هر یک از این دو را به عنوان دو قله ی متمایز و متشخص از هم در سرزمین ادبیات ایران می نمایاند. از این رو می توان مشابهت های حافظ و سعدی را دلیلی بر تاثیر پذیری حافظ از سعدی دانست و تفاوت های این دو را دلیلی بر شخصیت مستقل و منحصر به فرد حافظ قلمداد کرد. جای ذکر این نکته ی بدیهی نیست که هر شاعر جوانی و اصولا هر هنرمند نوپایی در آغاز راه خویش، چشم به کارهای گذشتگان دارد. اگر حافظ را هم از این مقوله مستثنی ندانیم، برای تاثیر گذاری بر او چه کسی از سعدی سزاوارتر که نه تنها در زمان حافظ بلکه تا هنوز به عنوان یکی از بزرگترین و موثرترین شاعران زبان فارسی به شمار آمده است؟ اما در باره ی دلایل این پیوند یا گره خوردگی، هم می توان عامل زمان را دخالت داد و هم به عامل مکان یا جغرافیا توجه داشت. از نظر زمان، مشخص است که حافظ نسل بلاواسطه ی پس از سعدی ست. فاصله ی بین حضور و بلوغ شعری این دو شاعر در نقطه ای مشترک از خاک ایران، اندکی بیش از صد سال است و اگر ديدگاه برخي از صاحب نظران جامعه شناسي ادبيات كه حد فاصل ظهور دو نسل نويسنده يا دو پديده ي ادبي را حدود هفتاد سال مي دانند،(1)درست باشد، بايد حافظ را با قدري توسع، نسل بلاواسطه ي پس از سعدي دانست. از نظر مکان یا جغرافیای مکانی نیز کاملا پیوند این دو شاعر بزرگ مشخص است. هر دو شاعر برخاسته از خاک شیرازند و از این نظر، ادامه ی دو نسل در یک سرزمین به شمار می روند و بدین لحاظ سعدی و شعر سعدی و حتی خاطره ی سعدی برای حافظ کاملا قابل دسترسی بوده است . در دوره اي كه حافظ شاعري خود را شروع مي كند، خاطره ي سعدي نزد تمام كساني كه با شعر و ادب سر و كاري دارند، مورد تجليل است. هنوز در همين شيراز بيش و كم كساني هستند كه سال هاي آخر عمر آفريننده ي بدايع و بوستان را درك كرده اند.( 2) لزوم تقليد شيوه هاي سنتي و پيروي از سبك هاي رايج يا مطلوب [حافظ] را غالبا به مطالعه ي در اشعار و دواوين فارسي وامي داشت از اين رو بود كه شعر حافظ در اين ايام هنوز يا لحن ظهير و كمال اسماعيل را به خاطر مي آورد يا شيوه ي سعدي و خواجو را. (3) در باره ی وجوه شباهت های سعدی و حافظ، در ابتدا باید به این نکته اشاره کرد که این دو شاعر هر دو در ذیل یک دوره ی سبکی قرار دارند؛ هر دو شاعر از چهره های متشخص سبک عراقی اند که در دوره ی زمانی چهارصد ساله، شعر فارسی را تحت تاثیر خود قرار داد و می توان گفت شکوفاترین دوره ی ادبی ایران بوده است . وجود شاعرانی چون عطار، مولانا، سعدی، حافظ ، سلمان ساوجی ، خواجوی کرمانی و دهها شاعر مطرح دیگر، گواه این واقعیت است که این دوره ، اوج بلوغ شعر فارسی بوده است و این وضعیت علیرغم دوره ی نامساعد تاریخی و همزمانی آن با ویرانگری های مغول و پس از آن تیموریان است. دوره ی عراقی نه تنها از نظر ظهور چهره ها بلکه از لحاظ بروز انواع ادبی نیز از پرفروغ ترین دوره ی شعر فارسی ست؛ چنانکه بهترین نمونه های آثار در عرفان ، ادبیات غنایی و نیز ادبیات تعلیمی، در این دوره به زبان فارسی تقدیم می شود. از جنبه ی دیگر نیز سبک عراقی دارای تشخصی ممتاز است و آن ظهور سبک های شخصی ست . مولانا ، حافظ ، سعدی و عطار هر کدام دارای زبان خاص خویش در شعر فارسی اند و اگر امروز گفته می شود مولانا نماینده ی غزل عرفانی ست و سعدی استاد غزل عاشقانه است و حافظ نماینده ی غزل رندانه، گویای واقعیتی به نام سبک شخصی ست و ما اگر بعد از این بخواهیم به دنبال وجوه تفاوت سبکی بین حافظ و سعدی و حتی مولانا باشیم، باید به همین تشخص زبان در شعر هر کدام از این شاعران توجه کنیم. با این حال توالی نسل ها و آن تقدم تاریخی که هر کدام از این شاعران نسبت به همدیگر دارند، تاثیر پذیری نسل های بعدی را از نسل پیش از خود گریز ناپذیر می کند. امروزه کسی در باره ی تاثیر گیری حافظ از شاعران پیش از خود و حتی از معاصرانش چون و چرایی نمی کند. رجوع به حاشیه ی دواوین معتبری که از حافظ چاپ شده است، میزان مضمون گیری او از دیگران و اقتباس هایی که از شاعران هم عصر خویش کرده است را به خوبی نمایان می کند به طوری که می توان ادعا کرد اگر نبود نبوغ حافظ که بسیاری از این مضامین را در هیاتی تازه و خوش تراش تر عرضه کرده است، می شد گریبان او را به عنوان یکی از منتحلین بزرگ گرفت! در این میان استقبال و اقتباس حافظ از غزل های سعدی و کلا اندیشه ی سعدی، کاملا طبیعی ست. می دانیم که سعدی از جهتی دیگر نیز شخصیتی منحصر به فرد است و آن توفیق بی نظیر این شاعر در عرصه های مختلف ادبیات فارسی ست و این امتیازی ست که نصیب هیچ کدام دیگر از قله های ادب فارسی نشده است. سعدی در مثنوی به اندازه ی غزل در اوج است و سعدی نامه یا همان بوستان از شاهکارهای بی نظیر ادب فارسی به شمار می رود به همانگونه که گلستان سعدی نیز در عرصه ی نثر فارسی بی بدیل است. بنابر این استفاده ی حافظ از این سفره ی گسترده ی پر سخاوت، کاملا طبیعی به نظر می رسد و نه تنها طبیعی بلکه برای رسیدن به شخصیتی که بعدا به نام حافظ گل می کند، گریز ناپذیر است. دکترغلامحسین یوسفی در کتاب چشمه ی روشن با اشاره به همین تاثیر پذیری می گوید:« اين كه هنرمند بزرگي نظير حافظ بنا بر تحقيق آقاي بهاءالدين خرمشاهي شصت و دو مورد غزل هاي سعدي را استقبال كرده و چنين مي نمايد كه در يكصد و سي و دو جا به صورت تضمين اقتباس لفظي ، گرفتن مضمون و معني و شباهت در صنايع شعري تحت تاثير اوست، حاكي از نفوذ مقاومت ناپذير سعدي در شاعران پس از او حتي در نابغه اي مانند حافظ است . آربري اين رويارويي حافظ با نبوغ سعدي و تاثر ناگزير او را شبيه حالت بتهوون در برخورد با آثار هايدن در خلق نخستين آهنگ هايش دانسته است. »(4 ) شعر سعدي نمونه بالاي غزل فارسي ست و حتي مي توان گفت شعر حافظ زاده شعر سعدي ست. سعدي در ادبيات تحول شگرفي ايجاد كرد يعني كلام سعدي باعث شد گونه اي جديد از صنايع بزرگ ادبي پديد آيد. (5 ) همچنان که دکتر عبدالحسین زرین کوب نیز در کتاب از کوچه ی رندان اقتباس های حافظ از سعدی را مورد تاکید قرار داده و آن را مقدمه ی پیدایش غزل هایی با ویژگی غزلیات حافظ دانسته است. وی معتقد است که در ديوان حافظ بسيار است غزل هايي كه در آنها شاعر نظرش به تقليد از سعدي بوده است . تقليد از وزن و شكل آنها. حتي با آن كه از لحاظ فكر و مضمون وي در آنها غالبا استقلال خود را حفظ كرده است، گه گاه هم مضمون سعدي را گرفته است و هم دانسته يا ندانسته آنها را تضمين كرده است. در اين گونه غزليات، حافظ طبع روان سعدي را با ذوق صنعت و تكلف سلمان و خواجو كه حتي اشعار مصنوع هم ساخته اند، به هم تلفيق كرده است و چيز تازه اي پديد آورده است(6) عبدالعلي دستغيب محقق و نويسنده نیز بر اين باور است كه شعر سعدي اگر چه ادامه شعراي پيش از خود بود اما تحولي در ادبيات ما به وجود اورد. (7) او همچنین معتقد است که اروپايي ها شعر سعدي را بهتر از حافظ مي شناسند چرا كه شعر حافظ بر خلاف شعر سعدي ترجمه پذير نيست . به نظر این محقق، بزرگ ترين شاعر ايراني كه بعد از خيام در اروپا مطرح است و شعراي مانند پوشكين و امرسون در روسيه و امريكا از وي تاثير گرفته اند، سعدي است.(8) لحن دكتر اسلامي ندوشن در باره ي تاثير پذيري حافظ از سعدي، قدري صريح تر است: اگر سعدي نيامده بود، حافظ واقعا به اين صورت نمي آمد. براي اين كه راه براي او باز نشده بود . پايه ي اين طرز بيان فوق العاده روان و شيرين و به كمال رسيده را سعدي گذارد و حافظ دنبال كار را گرفت. البته بين حافظ و سعدي هم مقدار زيادي مفاهيم مشترك هست كه اگر كسي بيرون بياورد و بيت بيت كنار هم بگذارد، مي بيند كه همان طرز ديد و همان طرز فكر و نگاهي كه سعدي نسبت به مسايل داشته، نسبت به طبيعت، نسبت به انسان، نسبت به معشوق كه همه ي آنها بوي شيراز و بوي تاريخ مي دهد، حافظ هم داشته [است] منتهي با يك حالت ديگري، با يك غنج و عمق خاصي كه مخصوص حافظ است. حافظ لاي اين ها پيچيده و چيزهاي تازه اي بيرون كشيده و گرنه مفهوم مشترك خيلي زياد است و نشان مي دهد كه حافظ خيلي تحت تاثير سعدي بوده و در واقع او را الگو و معلم خود قرار داده است. خواجه ي شيراز البته از بسياري شاعران گذشته نكته آموخته اما رابطه اش با سعدي نوعي ديگر است. زيرا او پيشواي سبكي است و پايه اي گذارده كه حافظ دنبال مي كند. بسيار مايه تعجب است كه نسبت به سعدي اداي حق شناسي نكرده [است]. (9) علاوه بر شباهت های زبانی که نزدیکی حافظ و سعدی را به همدیگر مورد تاکید قرار می دهند، خاستگاه مشترک اندیشه ای نیز سر نوشت این دو شاعر را به نحو محسوسی به هم گره می زند. در واقع نگاه این دو شاعر به جهان خویش و جامعه ای که در آن می زیسته اند و نوع باورهایشان به زندگی، بسیار مشترک به نظر می رسد. این بسيار طبیعی ست چرا که از یک نظر و در یک دوره ی زمانی صد ساله، جامعه ی سعدی و حافظ دستخوش چنان تغییری نشده است که بتوان انتظار داشت نگرش این دو و باورهایشان، چیزی دور از هم باشد. امروزه این نکته مورد تاکید مشترک زبان شناسان و جامعه شناسان ادبیات است که زبان و رشد و نمو آن و تغییراتی که بدان دچار می شود، متاثر از عوامل و پدیده های اجتماعی و ناشی از تغییر نگرش هاست به عبارت دیگر تغییر نگرش ها و تحول اندیشه ها و باورها دگرگونی در زبان را باعث می شود و اگر امروزه عده ای از منتقدان، به ویژه در حوزه زیان شناسی و جامعه شناسی، توجه و علاقه ی مردم زمانه ی ما به شاعرانی همانند حافظ و سعدی را مورد نقد قرار می دهند و آن را نشانه ای بر ایستایی اندیشه و تفکر می دانند، معطوف به همین جنبه تاثیر و تاثر زبان و اندیشه بر یکدیگر است. واقعیت این است که نمی توان حداقل بر بخشی از این ایراد جامعه شناسانه مهر تایید نزد. کافی ست به بخشی از جنبه های انتقادی شعر حافظ و سعدی نگریست و خرده گیری های زیرکانه و ظرافتمندانه ي این دو شاعر را بر ضعف های اجتماعی زمان خویش بررسی کرد و علاقه ی وافر ما به باز تکرار پاره ای از ابیات آنان را در موقعیت های مختلف اجتماعی مثلا در باره ی نقد ریاکاران ، فرصت شناسی ، احتیاط ورزی و نظایر آن را مورد واکاوی مجدد قرار داد تا متوجه شد بخشی از مشکلات اجتماعی جامعه ی ایرانی تا به امروز همچنان حل نشده مانده است. بهترین نقطه ی تمرکز اندیشه ی حافظ و سعدی بویژه پیرامون مسائل اجتماعی در طنز است. شعر حافظ سر شار از طنز است؛ طنزی که گاه میل به طعن و تمسخر برخی افراد و طبقات نیز دارد. فرصت آن نیست که نمونه هایی از این طنزها و گزندهای شاعر ارائه دهیم . این نوع طنز تا حد بسیاری در مضمون، شبیه طنزهای سعدی ست نه فقط در غزل بلکه در نثر و نظم . طنز و ظرافت، جايگاه ويژه اي در شعر سعدي دارد البته خاستگاه اين طنز به نوع نگاه و تفكر اين شاعر بزرگ بر مي گردد. طنز سعدي سرشار از روح حيات و سرزندگي ست. سعدي به ياري لحن طنز، عبوسي و خشكي را از كلام خويش پس مي زند و شور و حركت را بدان باز مي گرداند. با همين طنز، تيغ كلامش را تيز و برنده و اثرگذار مي كند . سالها بعد لسان الغيب حافظ شيرازي ابعاد عميق ديگري به طنز شاعرانه بخشيد. (10) این تاثیر گذاری سعدی بر حافظ در طنز و هم بیان عاشقانه و رندانه تا بدان حد بوده است که حتی بعد از صد سال از مرگ او و در زمانه ی حاکم سخت گیر ریاکاری به نام امیر مبارزالدین که حافظ او را محتسب شهر می نامید، عقوبت هاي اين حاكم ظاهربين ظاهركار دامان سعدی را نیز می گیرد چنان که به گفته ی مرحوم زرین کوب حتي وقتي به جهت بعضي از اشعار شيخ سعدي كه به گمانش بوي بي اعتقادي مي داد، بوي گناه؛ در صدد بر آمد كه صندوق گور شيخ را بسوزاند. پسرش شاه شجاع واسطه شد و گفت بر توبه ي شيخ اطمينان دارم! (11) به هر حال می توان بر این نکته پای فشرد که مكتب شيراز بر اساس خلاقيت و انديشه ي سعدي بزرگ پديد آمد و پس از ظهور خواجه حافظ شيرازي و اعتلاي آن توسط او، ديگر كسي را ياراي آن نبود تا بتواند اين مكتب را دنبال كند. (12) بعد از این مقدمه ی نسبتا طولانی به نگاهی مقایسه ای به غزل این دو شاعر می پردازیم . به گمان من شعر سعدی و حافظ از نظر زیبایی و ظرافت، به موازات هم حرکت می کنند. جز این که گستردگی کار سعدی در حوزه ی شعر و نثر و تمرکز حافظ بر یک قالب خاص، سبب شده است که شعر حافظ از جهات فراوانی صنعتی تر از شعر سعدی جلوه کند. وقتی می گوییم صنعتی، بدین معنا نیست که شعر حافظ را یک شعر صنعت زده بدانیم واضح است که شعر وی در عین توجه به صنعت و حفظ ظرایف زبانی و تکنیک های هنری، اندیشه و معنی را هم در شفاف ترین حد ممکن عرضه کرده است. از دیگر سو سعدی به اعتدال در صنعت پردازی معروف است . توجه سعدی به صنعت در شعرش به گونه ای ست که در نگاه اول یا به اصطلاح خوانش نخستین، شعر او در اغلب موارد فاقد صنعت و آرایه ای خاص به نظر می رسد اما با مراجعه ی بعدی می توان رد پای صناعت های شعری را در غزل های او به ظریف ترین شکل ممکن به تماشا نشست. ازاین رو توجه سعدی به صنعت، هرگز به اندازه ی توجه حافظ به آن نیست يا شاید به دلیل گستردگی دامنه ی آثار و اشعار او چندان به چشم نمی آید. به همین دلیل احتمالا بتوان شعر حافظ را در قیاس با سعدی و صرفا در قیاس با وی شعری صنعت گرانه دانست. زدودگي و شفافيت شعر سعدي سبب شده است كه آن گونه ابهام و مضامين تو در تو و خيال انگيز كه در غزل برخي از گويندگان زبان فارسي رايج است، در شعر او به نظر نرسد. (13) سعدی در آوردن آرايش هاي لفظي و معنوي، اعتدال را رعايت مي كرد بدان گونه كه خواننده و شنونده در شعر وی نخست شيفته ي مضمون دلپذير و شيوايي و رسايي كلام مي شود. آنگاه نظرش به صنايع بديعي كه با ظرافت خاص و به اقتضاي معني به كار رفته و سخن را آراسته تر كرده است، معطوف مي گردد. (14) گفتیم که تمرکز حافظ بر یک قالب خاص (غزل ) و آن هم اکتفا به تعداد کم شماری غزل در مقیاس با دیگر شاعران پرکار دوره ی سبکی خویش، به خوبی گویای این است که او بر آراستگی و حک و اصلاح شعر خویش و آرایش و پیرایش آن بیش از سعدی وقت صرف کرده است. ‹اين كه مجموعه ي اشعار موثق او امروز از پانصد غزل و چند پاره مثنوي و قطعه و رباعي نمي گذرد ناشي از همين نكته است. به هر حال شعري ست تهذيب شده ، حك و اصلاح يافته ، بارها قلم خورده ، بارها مضمونش عوض شده ، بارها قافيه اش پس و پيش گرديده و شايد از همين رو شعري ست آكنده از عمق و دقت.› (15) یکی دیگر از شواهدی که می توان توجه حافظ به صنعت در قیاس با سعدی را به واسطه ی آن مورداستناد قرار داد، وجود وجه برجسته ای از صنعت شعر فارسی یعنی ایهام در شعر حافظ است. البته حافظ از دیگر صنایع شعری همچون تضاد، مراعات النظیر، واج آرایی وانواع جناس نیز به دفعات استفاده کرده است اما نمود هیچ کدام در شعر وی به اندازه ایهام نیست چنان که امروزه کاربرد ایهام در شعر حافظ، به عنوان تشخص سبکی او مطرح و معروف است . با دیدی منصفانه باید گفت هیچ کس به اندازه ی حافظ در به کار گیری ایهام، آن هم در انواع آن همچون ایهام تناسب و ایهام تضاد موفق نبوده است. طبیعی است که ایهام یکی از ابزارهای هنری زبان فارسی ست و در شعر بسیاری دیگر از شاعران زبان فارسی و از جمله سعدی نیز می توان ایهام را به تماشا نشست اما ظرافت در به کارگیری ، این صنعت را در ذهن ادب دوستان تا حد زیادی با نام حافظ پیوند داده است. نگارنده پيش از اين نوشته ای نسبتا مفصل در باره ی ایهام در شعر حافظ و ذکر نمونه های آن ارائه داده است . و گمان نمی کند نیازی به ذکر دوباره ی نمونه های این صنعت پردازی استادنه ی حافظ باشد . پس در اين جا صرفا به یکی از صنعت پردازی های شعر سعدی که می توان نمونه ها و شواهد خوب و منحصر به فردی از آن ارائه داد، مي پردازم. تضاد، یکی از انواع آرایه های معنوی شعر فارسی و یکی از پرکاربردترین آنها در نزد شاعران است. پر کاربردی این صنعت در شعر فارسی، تا به حدی ست که بروز و تجلی آن در برخی کلمات خاص به علت کثرت تکرار، آن را در موارد زیادی از هیات یک آرایه و صنعت خارج می کند. در تعریف تضاد و یا طباق گفته اند که آوردن دو کلمه که از نظر معنی و مفهوم مقابل هم باشند. بارزترین نمونه ی تضاد را در کلماتی همچون شب و روز، زشت و زیبا، خوب و بد ، سیاه و سفید و همانند این ها مي توان نشان داد که تضادهایی از این دست تقریبا جنبه ی زیباشناسانه ی خود را از دست داده اند و تنها به عنوان مثال هایی در حوزه ی آموزش زبان فارسی به کار می روند. تضاد در شعر بسیاری از شاعران فارسی، حالتی تکرار گونه به خود گرفته است و در موارد زیادی از لحاظ هنری و زیباشناسی فروغ چندانی ندارد. اما در شعر سعدی کاربرد این صنعت به وجهی ست که از بزرگی چون او انتظار می رود. در باره ی اختلاف نوع کاربرد تضاد در شعر سعدی و دیگر شاعران باید گفت اصولا لطف و ظرافت کاربرد یک آرایه ی خاص در شعر، زمانی ست که آن آرایه در همان نگاه اول در چشم خواننده جلوه نکند در غیر این صورت حکم زنندگی یک آرایش غلیظ را دارد. این وضعیت در باره ی آرایه تضاد حالتی ویژه دارد به گونه ای که کاربرد آن در اغلب شعرها به سادگی برملا می شود. در شعر سعدی اما کاربرد تضاد چند وجهی ست. یکی وجه معمول کاربرد آن که در شعر اغلب شاعران زبان فارسی متداول است و آن به کارگیری اسم ها یا صفات متضاد است که به دلیل وفور استعمال و کثرت کاربرد از ذکر نمونه های آن می گذریم . دیگر وجه به کار گیری این صنعت در شعر سعدی که می توان آن را شگرد خاص این شاعر دانست و این جانب تاکنون ندیده ام که محققان شعر سعدی به آن اشاره کنند کاربرد ماهرانه ی تضاد در افعال است. هر چند کاربد تضاد در افعال در شعر دیگر شاعران و از جمله حافظ هم نمود دارد همانند این بیت دم دست : سوز دل مشتاقان بنشست چو او برخاست و افغان زنظر بازان برخاست چو او بنشست که عریانی به کارگیری این صنعت در شعر شاعری به بزرگی حافظ نیز آن را قابل پیش بینی کرده و در قالب صنعت عکس و طرد قرار داده است. اما سعدی در به کارگیری تضاد در افعال، شگرد های خاصی دارد که به نمونه هایی از آنها اشاره می کنیم 1- به کارگیری فعل های متضاد در دو فعل با شناسه ی واحد وقت آن است كه ضعف آيد و نيرو برود (16) قدرت از منطق شيرين سخنگو برود *** گر بنده مي نوازي و گر بنده مي كشي زجر و نواخت هر چه كني راي راي توست *** تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي *** چه حكايت از فراقت كه نداشتم و ليكن تو چوروي باز كردي در ماجرا ببستي *** دل چه بود جان كه بدو زنده ام گو بده اي دوست كه گويم بگير 2– به کارگیری فعل های متضاد مثبت با شناسه های متفاوت : شب است و شاهد و شمع و شراب و شيريني غنيمت است چنين شب كه دوستان بيني به شرط آن كه منت بنده وار در خدمت بايستم تو خداوند وار بنشيني *** *** گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم كه غم از دل برود چون تون بيايي 3- به کار گیری فعل های متضاد منفی و مثبت با شناسه ی واحد گر بگويم كه مرا با تو سر و كاري نيست در و ديوار گواهي بدهد كاري هست *** هر كس از او به قدر خويش آرزويي همي كند همت ما نمي كند زو بجز آرزوي من *** گر نظري كني كند كشته صبر من ورق ور نكني چه بر دهد بيخ اميد باطلم *** عشق را آغاز هست انجام نيست قدم زنند بزرگان دين و دم نزنند *** كه از ميان تهي بانگ مي كند خشخاش *** خوي سعدي است نصيحت چه كند گر نكند مشك دارد نتواند كه كند پنهانش *** مي خواهم و معشوق و زميني و زماني كو باشد و من باشم و اغيار نباشد 4- به کارگیری دو فعل متضاد منفی و مثبت با شناسه ی متفاوت چنانت دوست مي دارم كه گر روزي فراق افتد تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم *** بر آتش تو نشستيم و دود شوق برآمد تو لحظه اي ننشستي كه آتشي بنشاني *** من به كمند او درم او به مراد خويشتن گر نرود به طبع من من بروم به خوي او *** به روي هم نفسان برگ عيش ساخته بود بر آن چه ساخته بوديم روزگار نساخت این نوع تضاد در شکلی دیگر هم رخ می دهد که به گمان من زیباترین نوع تضاد است و شگرد ویژه ی سعدی ست و آن کاربرد بلافاصله ی دو فعل متضاد مثبت و منفی و غالبا به وسیله حرف عطف ‹واو› یا حرف ربط ‹که› و ‹گر› است . من به این نوع تضاد ‹تضاد واکنشی› می گویم: ما با توايم و با تو نه ايم اينت بلعجب در حلقه ايم با تو و چون حلقه بر دريم صبر بر جور رقيبان چه كنم گر نكنم همه دانند كه در صحبت گل خاري هست سر آن ندارد امشب كه بر آيد آفتابي چه خيال ها گذر كرد و گذر نكرد خوابي دل همچو سنگت اي دوست به آب چشم سعدي عجب است اگر نگردد كه بگردد آسيابي بار فراق دوستان بس كه نشسته بر دلم مي روم و نمي رود ناقه به زير محملم گويند سعديا مكن از عشق توبه كن مشكل توانم و نتوانم كه نشكنم خوي سعدي است نصيحت چه كند گر نكند مشك دارد نتواند كه كند پنهانش از این نوع صنعت پردازی سعدی می توان نمونه های بسیار بیشتری در دیگر اشعار او پیدا کرد و بدین لحاظ می توانیم همان تشخصی را که برای حافظ در ایهام قائلیم، برای سعدی نیز قائل باشیم. تضاد سعدی با همان ظرافت و تنوع و حضور طبیعی و بی تکلف همانند ایهام حافظ با همان ظرافت و تنوع و حضور طبیعی و بی تکلفش در غزل های اوست . به ویژه در تضادهای واکنشی که به دلیل سرعت کاربرد، خواننده در برخورد اول متوجه حضور آن نمی شود. شاید هم حلاوت معنی و ظهور پررنگ اندیشه در شعر این دو شاعر بزرگ همشهری به خواننده مجال نمی دهد تا بر قامت موزون و آراسته ی کلام آنان جلوه گری بیش از حد مجاز آرایه ها را ببیند و این همان معنای دقیق اعتدال در صنعت پردازی ست که هم برای سعدی به کارش می برند و هم حافظ. و البته در قیاس این دو با یکدیگر می توان حافظ را صنعت گر تر دانست و این شاید به دلیل همان قلت آثار برجای مانده از حافظ در قیاس با سعدی باشد. در باره ی دلایل علاقه و رویکرد این دو شاعر به دو آرایه ی خاص و ارتباط آن به اندیشه و جهان بینی هر کدام از این دو شاعر، نمی توان به سادگی قضاوت کرد اما می توان آن را دستمایه ی تحقیقی جداگانه قرار داد. اینکه حافظ در جامعه ای بالنسبه بسته تر از سعدی به ایهام روی می آورد که مجال رد و انکار در مواقع ضروری باشد و سعدی دل به تضاد می بندد که به نوعی از حاکمیت دمکراسی در زبان و مجال ابراز عقیده ای مخالف آن چه است حکایت دارد؛ حکایتی است که می توان در باره ی پذیرش یا رد آن پژوهش کرد. پایان پی نوشت : 1- روبر اسكاربيت- جامعه شناسي ادبيات- ترجمه دكتر مرتضي كتبي – انتشارات سمت – چاپ دوم تهران 1374ص 36 2- زرين كوب عبدالحسين- از كوچه رندان- انتشارت سخن – چاپ هشتم – تهران 1373ص 57 3- همان ص 37 4- يوسفي غلامحسين – چشمه ي روشن – انتشارات علمي – چاپ ششم – تهران 1374ص 256 5- www.bijanazad.blogfa.com 6- زرين كوب عبدالحسين- از كوچه رندان- انتشارت سخن – چاپ هشتم – تهران 1373ص58 7- www.bijanazad.blogfa.com 8- همان 9- اسلامي ندوشن محمد علي – چهارسخنگوي وجدان ايران- نشر قطره – چاپ اول تهران1381ص114 10- وبلاگ آريانا – www.caspian1.persianblog.ir 11- زرين كوب عبدالحسين- از كوچه رندان- انتشارت سخن – چاپ هشتم – تهران 1373ص51 12- عباس نژاد علي www.hafezpajooh.persianblog.ir 13- يوسفي غلامحسين – چشمه ي روشن – انتشارات علمي – چاپ ششم – تهران 1374ص 257 14- خطيب رهبر خليل – گزينه غزليات سعدي – انتشارات مهتاب – چاپ دوم تهران 1372 بخش مقدمه 15- زرين كوب عبدالحسين- از كوچه رندان- انتشارت سخن – چاپ هشتم – تهران 1373ص57 16- همه ي شواهد شعر سعدي بر گرفته از كتاب گزينه ي غزليات سعدي به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر است.